عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : سه‌شنبه 17 دی 1392
بازدید : 483
نویسنده : plak10

س از آفرینش آدم، خدا گفت به او : نازنینم آدم با تو رازی دارم!

اندکی بیشتر این آدم آرام و نجیب آمد پیش! زیر چشمی به خدا

مینگریست...

محو لبخند غم آلود خدا دلش آرام گریست...

نازنینم آدم ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید...) یاد
من

باش که بس تنهایم....
بغض آدم ترکید، گونه هایش لرزید....

به خدا گفت: من به اندازه گلهای بهشت ، نه...به اندازه عرش ، نه

نه من به اندازه تنهاییت ای هستی من دوستدارت هستم!

آدم کوله اش را برداشت... خسته و سخت قدم برمیداشت...

راهی ظلمت پرشور زمین ، در میان لحظه جانکاه هبوط... زیر

لبهای خدا باز شنید:
نازنینم آدم... نه به اندازه تنهایی من نه به اندازه عرش نه به اندازه

گلهای بهشت!!!

که به اندازه یک دانه گندم تو فقط یادم باش...!

س از آفرینش آدم، خدا گفت به او : نازنینم آدم با تو رازی دارم!

اندکی بیشتر این آدم آرام و نجیب آمد پیش! زیر چشمی به خدا

مینگریست...

محو لبخند غم آلود خدا دلش آرام گریست...

نازنینم آدم ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید...) یاد
من

باش که بس تنهایم....
بغض آدم ترکید، گونه هایش لرزید....

به خدا گفت: من به اندازه گلهای بهشت ، نه...به اندازه عرش ، نه

نه من به اندازه تنهاییت ای هستی من دوستدارت هستم!

آدم کوله اش را برداشت... خسته و سخت قدم برمیداشت...

راهی ظلمت پرشور زمین ، در میان لحظه جانکاه هبوط... زیر

لبهای خدا باز شنید:
نازنینم آدم... نه به اندازه تنهایی من نه به اندازه عرش نه به اندازه

گلهای بهشت!!!

که به اندازه یک دانه گندم تو فقط یادم باش...!

نازنینم آدم ... نبری از یادم.!.!.!.!
 


 
f57cf049510a4f1f9cbcb8c94eabd286.jpg

 

 



مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


بهترین ها از دنیای دف نوازي و موسيقي سنتي، دنياي هنر و هنرمندان

RSS

Powered By
loxblog.Com

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید