عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : دوشنبه 09 دی 1392
بازدید : 548
نویسنده : plak10

حواست هست خدا؟
صداي هق هق گريه هام ...
از گلويي مياد که تو گفتي
از رگش به من نزديکتري !
حواست هست خدا؟ ...
هر وقت صداي شکستن خودمو شنيدم
.... گفتم باشه منم خدايي دارم...
حواست هست خدا؟
از بچگي تا الان هر وقت زمين خوردم
و
به سختي پاشدم يه جمله
شنيدم "غصه نخور خدا بزرگه"
حواست هست خدا؟
حواست هست
هر روز باهات درد دل ميکنم؟
حواست هست
غصه هام داره سنگيني ميکنه؟
حواست هست
خيلي وقته چشام بارونيه؟
حواست هست
نفس کم آوردم؟
خدا خيالت راحت ،
بازم قلبم شکست


تاریخ : دوشنبه 09 دی 1392
بازدید : 563
نویسنده : plak10

کسی درعاشقــی ازسوز پــنهانــم خــبـر دارد ؛
که چون من آتشی درسینه ، داغی برجگردارد

مـرا بــردرد وانـدوهی فـرو بــــرده دل آرامـم
گمانـــــم آن بـت سیمین تـــنم ، قـصد سفر دارد

مـرادش ازسفر ، رنجـانـدن وجــور وجــفا باشد
کــه بـیـند عـاشقـی درفـرقـتـش ، چشمان تردارد

به از این چیست یارم نقد جان خواهد که من بینم
بــه قـصد کشتنم او در دلش ، بـــــرمن نظردارد

دلـــم درآتش هـجـران چـنان سوزد کـــه محبوبم
بـه کوی خودهمی بیند ، کــه هـرآهـم شرر دارد

(کیان) بـی مهری یارت فراموش ات شود از دل
یقین شبهای تاریک ات ، نویدی بر سحـــر دارد


تاریخ : دوشنبه 09 دی 1392
بازدید : 506
نویسنده : plak10

نكردم بـس كه تدبير دل ديـوانـه خـود را
فكندم بر زبـانها عاقبت افسـانـه خـود را

تو را اي شمع! آخراين غرور وسركشي‌ها چيست؟
كه پر نگشوده خاكستر كني پروانـه خـود را

بگو با مي فروش از يك قدح سرمست نتوان شد
به رندان وقف كن امشب خم و خمخانه خود را

ز چرخ سفله‌ پرور كام خويش اي دل!چه مي‌خواهي؟
برو ! ضـايع مـگردان هـمت مـردانه خـود را

گـر آن حور پريـزاد از درم روزي فـراز آيــد
به حسنش خوشتر از جنّت كنم ، كاشانه خود را

به« نظمی»ساقي امشب از كدامين باده پيمودي؟
كـه گم كردم به يك پيمانه ، راه خانه خود را


تاریخ : دوشنبه 09 دی 1392
بازدید : 575
نویسنده : plak10

بود آیا که خرامان ز درم باز آیی ؟
گره از کار فرو بسته ما بگشایی؟

نظری کن که به جان آمدم از دلتنگی
گذری کن که خیالی شدم از تنهایی

گفته بودی که: بیایم چو به جان ؛ آیی تو
من به جان آمدم.اینک تو چرا می نآیی ؟!!!

بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال
عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی

همه عالم به تو میبینم و این نیست عجب
به که بینم ؟ که تویی چشم مرا بینایی

بیا که بی تو به جان آمدم ز تنهایی
نماند صبر و مرا بیش از این شکیبایی

بیا که جان مرا بی تو نیست برگ حیات
بیا که چشم مرا بی تو نیست بینایی

ز بس که بر سر کوی تو ناله ها کردم
بسوخت بر من مسکین دل تماشایی

 


تاریخ : یکشنبه 08 دی 1392
بازدید : 514
نویسنده : plak10

ببین دختر جون.....
روزی که ازدواج میکنی اونی که میخنده مادرته چون تو داری خوشبخت میشی و تو رو تو لباس عروسی میبینه اما اونی که غم داره و از درون از جدا شدنت اشک میریزه اونی که تو تا عمر داری ناموسشی اونی که نمی تونه پشتت نباشه اونی که تو آبروشی اونی که با نابودی تو کمرش میشکنه....
بابات.....
ببین چقد به این پسرایی که میان و میرن فکر میکنی ..
چقد بخاطرشون هر کاری میکنی ....
واسه اون بابا اون مرد اصلی کل عمرت یکم وقت بذار .......
بدون.. محبت تورو با هیچ مهر و محبتی تو دنیا عوض نمی کنه ...
اونه که ناز واقعی تورو با دنیا میخره نه پسری که ناز بودن تورو واسه ارضاء نیازهای روحی و جسمی خووش میبینه ...
به بابات محبت کن دوست داشتنتو ابراز کن ببین بهت خیانت میکنه؟
ببین محبتتو با دختر خوشکلو خوش هيكل تر از تو میفروشه؟
ببین اشکتو در میاره؟ .......
نکن ....
همیشه نیستا.......


تاریخ : یکشنبه 08 دی 1392
بازدید : 533
نویسنده : plak10

همه چیز را یاد گرفته ام.....

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم.....

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..... بی صدا کنم....

تو نگران نشو !!

همه چیز را یاد گرفته ام....!!

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی....

یاد گرفته ام .... نفس بکشم بدون تو .... و به یاد تو....

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن ...

و جای خالیت را با تو بودن پر کنم..!

تو نگران نشو!!

همه چیز را یاد گرفته ام..

یاد گرفته ام که بی تو بخندم....

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم.... و بدون شانه هایت...

یاد گرفته ام .... که دیگر عاشق نشوم به غیر تو....

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم....

و مهمتر از همه یاد گرفته ام که با یادت زنده باشم و زندگی کنم....

اما هنوز یک چیز هست که یاد نگرفته ام که چگونه....

برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم....!!!!


تاریخ : یکشنبه 08 دی 1392
بازدید : 595
نویسنده : plak10

خیلی سخته وقتی همه کنارت باشن و باز احساس تنهایی کنی.......

وقتی لبخند میزنی و در دل گریانی.....

وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمیدونه......

وقتی به زبون بقیه حرف می زنی ولی کسی اونو نمی فهمه.......

وقتی فریاد می زنی و کسی صدات رو نمی شنوه.....

وقتی تمام در ها به روت بسته س....

آن گاه دست هایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و گریانت بانگ برمی آوری,

" ای خدای بزرگ دوستت دارم "

و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند......


تاریخ : یکشنبه 08 دی 1392
بازدید : 669
نویسنده : plak10

«دوست دارم این وطن را»
جاده های پُر ز گَرد و خاکِ او را
پالکِ نا پاکِ او را
در میانِ دود و آتش
مردمِ غمناکِ او را.

دوست دارم این وطن را
سنگ او را
جنگِ او را
نامِ او را
ننگِ او را
جاده های پُر ز لای و تنگِ او را
چرس او را
بنگ او را
رهبرانِ دزد و بی فرهنگ او را
اقتصاد لنگِ او را.

دوست دارم این وطن را
کشمش و خشخاشِ او را
دیگ او را
آش او را
در فرازِ کوهساران
مردمِ بدماش او را.

دوست دارم این وطن را
توتِ او را
کُنده های ارچه و شاه توت او را
انفجارِ مرمی و باروتِ او را
مزهء کشمش پنیر و آشک و ماغوتِ او را.

دوست دارم این وطن را
«گاه» او را
«تون» او را
جنگِ «دانشگاه» و «پوهنتون» او را
پارلمانِ تنبل و بیکار و بی مضمون او را.

دوست دارم این وطن را
دوست دارم سرنوشتِ پیچ اندر پیچ او را
دوست دارم
دست های خالی اش را
دوست دارم هیچِ او را.


تاریخ : یکشنبه 08 دی 1392
بازدید : 508
نویسنده : plak10


نامه ی عمربن خطاب به یزدگرد سوم و پاسخ یزد گرد به او
بین دو جنگ قادسیه و نهاوند چهار ماه فاصله بود. در این بین، عمر بن الخطاب (خلیفه دوم مسلمین)، به یزدگرد سوم (بیست و هشتمین پادشاه ساسانی) نامه ای نوشت و در پی آن یزدگرد سوم ساسانی پاسخش را به این نامه داد. نسخه اصلی این نامه ها هم اکنون در موزه لندن نگهداری میشوند...

متن نامه عمر بن الخطاب به یزدگرد سوم:
از عمر بن الخطاب خلیفه مسلمین به یزدگرد سوم شاهنشاه پارس؛
یزدگرد! من آینده روشنی برای تو و ملت تو نمی بینم؛ مگر اینکه پیشنهاد مرا بپذیری و با من بیعت کنی. تو سابقاً بر نصف جهان حکم می راندی، ولی اکنون که سپاهیان تو در خطوط مقدم شکست خورده اند و ملت تو در حال فروپاشی است من به تو راهی را پیشنهاد می کنم تا جانت را نجات دهی.
شروع کن به پرستش الله واحد، به یکتا پرستی، به عبادت الله یکتا که همه چیز را او آفریده. ما برای تو و برای تمام جهان پیام او را آورده ایم؛ او که الله راستین است.
از پرستش آتش دست بردار و به ملت خود فرمان بده که آنها نیز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند. به ما بپیوند. الله اکبر را پرستش کن که خدای راستین است و خالق جهان.
الله را عبادت کن و اسلام را به عنوان راه رستگاری بپذیر. به راه کفرآمیز خود پایان بده و اسلام بیاور و الله اکبر را منجی خود بدان.
با این کار، زندگی خودت را نجات بده و صلح را برای پارسیان بدست آر. اگر بهترین انتخاب را می خواهی برای عجم ها* انجام دهی با من بیعت کن.
الله اکبر،
خلیفة المسلمین،
عمر بن الخطاب.

*عجم: لقبی که اعراب به پارسیان می دادند؛ به معنی کودن، نادان، و لال!!

پاسخ یزدگرد سوم به عمر بن الخطاب
از شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمین های پرشمار، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها، شاه پارسیان و نژادهای دیگر از جمله عرب ها، شاه فرمانروایی پارس، یزدگرد سوم ساسانی به عمربن الخطاب خلیفه تازیان*؛
به نام اهورا مزدا، آفریننده زندگی و خرد؛
تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را به راه راست هدایت کنی؛ به راه خدای راستینت، الله اکبر؛ بدون اینکه هیچ گونه آگاهی داشته باشی که ما که هستیم و چه را می پرستیم.
این بسیار شگفت انگیز است که تو لقب فرمانروای عرب ها را برای خودت غصب کرده ای، در حالی که آگاهی و دانش تو نسبت به امور دنیا به همان اندازه عرب های پست و مزخرف گو و سرگردان در بیابان های عربستان و انسان های عقب مانده بیابان گرد است.
مَردَک! تو به من پیشنهاد می کنی که خداوند یکتا را بپرستم، در حالی که نمی دانی هزاران سال است که ایرانیان خداوند یکتا را می پرستند و روزی پنج بار به درگاه او نماز می خوانند. هزاران سال است که در ایران، سرزمین فرهنگ و هنر، این رویه زندگی روزمره ماست.
زمانی که ما داشتیم مهربانی و کردار نیک را در جهان می پروراندیم، و پرچم پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک را در دست هایمان به اهتزاز درمی آوردیم، تو و پدران تو داشتید سوسمار می خوردید و دخترانتان را زنده به گور می کردید.
شما تازیان که دم از الله می زنید، برای آفریده های خدا هیچ ارزشی قائل نیستید؛ شما فرزندان خدا را گردن می زنید، اسرای جنگی را می کشید، به زن ها تجاوز می کنید، دختران خود را زنده به گور می کنید، به کاروان ها شبیخون می زنید، دسته دسته مردم را می کشید، زنان مردم را می دزدید، و اموال آنها را سرقت می کنید. قلب شما از سنگ ساخته شده است. ما تمام این اعمال شیطانی را که شما انجام می دهید محکوم می کنیم. حال با این همه اعمال قبیح که انجام می دهید، چگونه می خواهید به ما درس خداشناسی بدهید؟
تو به من می گویی از پرستش آتش دست بردارم؛ ما ایرانیان عشق به خالق و قدرت خلقت او را در نور خورشید و گرمی آتش می بینیم. نور و گرمای خورشید و آتش، ما را قادر می سازد که نور حقیقت را ببینیم و قلب هایمان برای نزدیکی به خالق و به همنوع گرم شود. این به ما کمک می کند تا با همدیگر مهربان تر باشیم، و این نور اهورایی را در اعماق قلبمان روشن می سازد.
خدای ما اهورا مزداست و این بسیار شگفت انگیز است که شما تازه او را کشف کرده اید و نام الله را بر روی آن گذارده اید. اما ما و شما در یک سطح و مرتبه نیستیم. ما به همنوع کمک می کنیم، ما عشق را در میان آدمیان قسمت می کنیم، ما پندار نیک را در بین انسان ها ترویج می کنیم، ما هزاران سال است که فرهنگ پیشرفته خود را با احترام به فرهنگ های دیگر بر روی زمین می گسترانیم؛ در حالی که شما به نام الله به سرزمینهای دیگر حمله می کنید، مردم را دسته دسته می کشید، قحطی به ارمغان می آورید و ترس و تهی دستی به راه می اندازید. شما رفتارهای شیطانی را به نام الله انجام می دهید. چه کسی مسئول این همه فاجعه است؟ آیا الله به شما دستور داده قتل کنید، غارت کنید و ویران کنید؟ یا اینکه پیروان الله به نام او این کارها را انجام می دهند؟ و یا هردو؟
شما می خواهید عشق به خدا را با نظامی گری و قدرت شمشیرهایتان به مردم یاد بدهید. شما بیابان گردهای وحشی می خواهید به ملت متمدنی مثل ما، درس خداشناسی بدهید. ما هزاران سال فرهنگ و تمدن در پشت سر خود داریم، تو به جز نظامی گری، وحشی گری، قتل و جنایت چه چیزی را به ارتش عرب ها یاد داده ای؟ چه دانش و علمی را به مسلمانان یاد داده ای که حالا اصرار داری به غیر مسلمانان نیز یاد بدهی؟ چه دانش و فرهنگی را از الله ات آموخته ای که اکنون می خواهی به زور به دیگران هم بیاموزی؟
افسوس و ای افسوس که ارتش پارسیان ما از ارتش شما شکست خوردند و حالا مردم ما به زور شمشیر مجبورند همان خدای خودشان را این بار با نام الله پرستش کنند و همان پنج بار نماز را بخوانند ولی این بار به زبان عربی؛ چون گویا الله شما فقط عربی متوجه میشود.
من پیشنهاد می کنم که تو و همدستانت به همان بیابان هایی که پیش از این عادت داشتید در آن زندگی کنید برگردید. آنها را برگردان به همان جایی که عادت داشتید جلوی آفتاب از گرما بسوزید، به همان زندگی قبیله ای، به همان سوسمار خوردن ها و شیر شتر نوشیدن ها.
من تو را نهی می کنم از این که این دسته های دزد را در سرزمین آباد ما رها کنی؛ در شهر های متمدن ما و در میان ملت پاکیزه ما جایی برای شما وجود ندارد.
این چهار پایان سنگدل (ارتش اعراب) را آزاد مگذار تا مردم ما را بکشند کنند، زنان و فرزندان ما را بربایند، به زنهای ما تجاوز کنند و دخترانمان را به کنیزی به مکه بفرستند. نگذار این جنایات را به نام الله انجام دهند؛ به این کارهای جنایتکارانه پایان بده.
آریایی ها بخشنده، خونگرم، و مهمان نوازند؛ انسان های پاک به هر کجا که بروند تخمِ دوستی، عشق، آگاهی و حقیقت را خواهند کاشت. بنابراین آنها تو و مردم تو را به خاطر این کارهای جنایتکارانه ات مجازات نخواهند کرد.
من از تو می خواهم که با الله اکبرت در همان بیابان های عربستان بمانی، و به دلیل داشتن عقاید ترسناک و خوی وحشی گری، از نزدیک شدن به شهرهای آباد و متمدن ما خودداری کنی.
یزدگرد سوم ساسانی.

*تازی: لقبی که پارسیان به اعراب می دادند؛ به معنی سگ شکاری+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 13


تاریخ : یکشنبه 08 دی 1392
بازدید : 497
نویسنده : plak10
مدل سرویس مجلسی رنگ بنفش
 
 
مدل سرویس مجلسی رنگ بنفش
 
مدل سرویس مجلسی رنگ بنفش
 
مدل سرویس مجلسی رنگ بنفش
 
مدل سرویس مجلسی رنگ بنفش
 
مدل سرویس مجلسی رنگ بنفش
 
مدل سرویس مجلسی رنگ بنفش
 
مدل سرویس مجلسی رنگ بنفش
 
مدل سرویس مجلسی رنگ بنفش
 
مدل سرویس مجلسی رنگ بنفش
 
مدل سرویس مجلسی رنگ بنفش

بهترین ها از دنیای دف نوازي و موسيقي سنتي، دنياي هنر و هنرمندان

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران