عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : یکشنبه 10 خرداد 1394
بازدید : 912
نویسنده : plak10

میخندیم ک...

  

می خندیم...

ساده می گیریم...

ساده می گذریم...

بلند می خندیم و با هر سازی میرقصیم ...

نه اینکه دل خوشیم!

نه اینکه شادیم و از هفت دولت آزاد!

مدتی طولانی شکســــتیم، زمین خوردیم،

سخــــتی دیدیم، گــــریه کردیم و حالا ...

برای " زنده ماندن" خودمان را به "کوچه ی علی چپ" زده ایم ...!

روحمان بزرگ نیــــست! دردمان عمیــق است ...

می خندیم که جای زخــم ها را نبینند ..

 

=====================================================

 

 

گذشته را برایم مرور نکنید...

 

 

 

                              

 

                      بدم میاید از اینکه کسی وقتی دردهایم را نمیداند،نسخه میپیچد

                                       متنفرم از اینکه برایم دل بسوزانند

                     بیزارم از کسی ک مرا ب چشم یک شکست خورده نگاه میکند

                                               من

                             ن کسی را میخاهم ک ترحم کند برایم

                            ن کسی ک گذشته ام را برایم یاد اوری کند

                                   یا حق را بدهد ب من راجب گذشته

                                               من

                            یک ارامش میخاهم،یک خیال راحت،یک ذهن اسوده

                                       همیییییییین!!

                              گذشته و ادم هایش هم میسپارم ب خدا

                                  پس دیگر برایم چیزی رامرور نکن

                       تو نمیفهمی حتی یک لحظه فکر ب گذشته چقدر پیرم میکند

                                    پس خلوت دلم را بهم نزن!

 


تاریخ : یکشنبه 10 خرداد 1394
بازدید : 609
نویسنده : plak10

  

 

ﭘﺴﺮ 16 ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪ
18 ﺳﺎﻟﮕﯿﻢ ﭼﯿﮑﺎﺩﻭ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ؟
ﻣﺎﺩﺭ: ﭘﺴﺮﻡ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻮﻧﺪﻩ
ﭘﺴﺮ 17ﺳﺎﻟﻪ ﺷﺪ. ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺣﺎﻟﺶ ﺑﺪ ﺷﺪ،ﻣﺎﺩﺭ ﺍﻭ ﺭﺍ
ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺩﺍﺩ،ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻔﺖ ﭘﺴﺮﺕ
ﺑﯿﻤﺎﺭی قلبی ﺩﺍﺭﻩ . ﭘﺴﺮ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻣﺎﻡ
ﻣﻦ ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ ...؟ ! ﻣﺎﺩﺭ ﻓﻘﻂ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩ . ﭘﺴﺮ ﺗﺤﺖ
ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ
ﻫﻤﮥ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪ 18 ﺳﺎﻟﮕﯽِ ﺍﺵ ﺗﺪﺍﺭﮎ
ﺩﯾﺪﻧﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﭘﺴﺮ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺁﻣﺪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ
ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﺗﺨﺘﺶ ﺑﻮﺩ ﺷﺪ ....
ﭘﺴﺮﻡ ؛ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﻪ
ﭼﯿﺰ ﻋﺎﻟﯽ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺷﺪﻩ،ﯾﺎﺩﺗﻪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﭘﺮﺳﯿﺪﯼ
ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﭼﯽ ﮐﺎﺩﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ؟
ﻭ ﻣﻦ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﭼﻪ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺑﺪﻡ ! ﻣﻦ ﻗﻠﺒﻢ ﺭﻭ
ﺑﻪ ﺗﻮ ﺩﺍﺩﻡ،ﺍﺯﺵ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖ ﮐﻦ ﻭ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﻣﺒﺎﺭﮎ
ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺗﻮ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺍﺯ ﻗﻠﺐِ ﻣﺎﺩﺭﻭ ﻋﺸﻘﺶ
ﻧﯿﺴﺖ

تاریخ : یکشنبه 10 خرداد 1394
بازدید : 564
نویسنده : plak10
بسم الله الرحمن الرحیم...


حکم ارتداد شاهین نجفی خواننده رپر ایرانی به دلیل توهین به امام هادی (ع) توسط آیت الله صافی گلپایگانی امضاء شد...


http://www.681.ir/wp-content/uploads/2012/05/marg.jpg




 

 




جایزه شیعه آنلاین برای کشتن خواننده ایرانی موهن

پایگاه خبری شیعه آنلاین نیز برای کشتن «شاهین نجفی» مبلغ 100 هزار دلار جایزه تعیین کرده است. این مبلغ توسط یک بانی خیر از یکی از کشورهای عربی حوزه خلیج فارس تأمین شده است.
به گزارش شیعه آنلاین، «شاهین نجفی» خواننده ایرانی مقیم آلمان که اخیرا آهنگی به شدت توهین آمیز به امام هادی علیه السلام روانه بازار کرده، به شدت خشم عاشقان اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام را بر انگیخته و قلبشان را به درد آورده است.

در پی انتشار این آهنگ توهین آمیز، حضرت آیت الله شیخ «لطف الله صافی گلپایگانی» از مراجع عظام تقلید شیعه، با صدور فتوایی حکم جسارت کنندگان به امام هادی (ع) را اعلام کرد.

بر همین اساس حضرت آیت الله صافی گلپایگانی در پاسخ به استفتائی در مورد توهین به ائمه و به ویژه امام هادی علیه السلام، فرمود: چنانچه اهانت و جسارت به حضرت نموده باشد مرتدند.

در همین حال پایگاه خبری شیعه آنلاین نیز برای کشتن «شاهین نجفی» مبلغ 100 هزار دلار جایزه تعیین کرده است.

گفتنی است یک بانی خیر از یکی از کشورهای عربی حوزه خلیج فارس، وعده داده که این مبلغ را به عنوان جایزه از طرف شیعه آنلاین به قاتل این خواننده موهن تقدیم کند.



تاریخ : یکشنبه 10 خرداد 1394
بازدید : 600
نویسنده : plak10

تا زمانیکه به عمق واقعی انسانها پی نبرده ای
دوستشان نداشته باش ...

زیرا عمیقترین زخمها زخم خنجر کسی است

که با تمام وجود دوستش داشتی

هرگز نگذارید بو ببرند که بعد از رفتنشان چه بر شما گذشت.
بگذارید در حسرت یک " دلسوزی آنی‌ "برای شما بمانند.
در حسرت اینکه سرشان را با تامل تکان بدهند و زیر لب بگویند " ببین با خودش و من چکار کرد"
حتی در حسرت یادآوری آنچه از خوب و بد که گذشت.
یادتان باشد ، قدرت در دست شما است که توانایی‌ عاشق شدن و دوست داشتن داشته اید.
یادتان باشد، آدم‌های ضعیف که میروند شایسته ی داشتن قلب و احساسِ شما نیستند.
یادتان باشد، برگشت، گاهی‌ سقوط به اعماقِ حقارتی دو جانبه است.
قوی باشید و خوددار و بزرگ.
آدم‌های غمگین و دلشکسته و رنجور را هیچکس دوست ندارد.

( غم را برای شاعرِ خود بگذاریدوبروید )



عشقي كه مي رود را بدرقه كن
دلتنگي كن
جايش را زود پُر نكن
به او ساعت ها فكر كن، به رفتن اش به ماندن تو بعد از او

خاطرش را عاشقانه ياد كن
نه كه او آنقدر با ارزش باشد، هر چه هم
مفت بود اما دل خودت را هرز نكن
نگذار مهمانسراي مسافرهاي يك روزه شوي و عادت كند كه رفت، خاموش شود و بهانه نياورد.

اما بياموز كسي كه تو را با اين غمها تنها گذاشت هرگز ارزش زنده ماندن در كنار تو را، ديگر ندارد
بگذار دلت هميشه مغرور عشق باقي بماند و به خواري نيُفتد. هرگز براي آني كه هيچ ات شمرد هيچ باقي نگذار جز افسوس خوردن براي عشقي كه به او داشتي



تاریخ : یکشنبه 10 خرداد 1394
بازدید : 756
نویسنده : plak10

تا بحال با خودت فکر کرده ای که چرا باختی ؟

چرا من را از دست دادی ؟

چرا انقدر ساده گذشتی و برا نگه داشتنم تلاشی نکردی ؟

با خودت فکر کرده ای که دیگر مثل من را کجا میتوانی پیدا کنی ؟

مثل من پیدا نمی شود،زیرا هر انسان شخصیت منحصر به فرد خودش را دارد ...

فکر همه جایش را کرده ای ، مگر نه ؟

فکرش را کرده ای که دیگر صبح ها بدونه صبح بخیر من و شب های بدونه شب بخیرم چگونه سر کنی ..

دیگر چه کسی پیدا میشود که حرصت را بخورد ...

منتظر دوستت دارم هایت بماند و مکث کند ....

بچگی کند و دخترکت بشود ...

احترامت را نگه دارد و در قبال توهین هایت سر بلند نکند...

حرف های دلش را برایت نامه کند ...

برای دیدن خنده هایت حتی دلقک هم بشود ...

برای دیدنت بهانه بیاورد و زور بگوید ...

دیگر چه کسی پیدا میشود که به همه ی دنیا بگوید که عشقش تو هستی...

و به بهتر از تو بگوید خودش بهترین را دارد...

دیگر چه کسی پیدا می شود که بخاطرش عصبانی بشوی...

سرش فریاد بزنی و چندساعت بعد باز هم بشود عزیز دلت...

بشود عروسکت و تنها کست ...

دیگر میخوای به کی بگویی " تو هم اگر نبودی من دق میکردم" ...

میخواهی برای گرفتن دست های کی ماههاصبر کنی ؟

به کی ذول بزنی وخوشگــل ِ من صدایش کنی ...

بخاطر کی مسافتی را طی میکنی تا فقط برای چند لحظه ببینیش ...

تو دیگر من را نداری ... مرا از دست دادی ...

تو دیگر هیچی نداری و تمامت را پیش من جا گذاشته ای ...

صدای خنده هایم...دوستت دارم هایم...تاریخ تولدم....

همیشه با تو همراه خواهد ماند ...

صبح ها میخوابی و شب ها بیدار میشوی...

از ترس اینکه فکرت سراغم نیاید با آدم های مختلف حرف میزنی...

با آنها میخوابی....بیرون میروی ....

ولی هنوز دلت پیش من است...

تو باخته ای...

زیرا کسی را که با همه ی بی تفاوتی هایت خواستت را از دست داده ای...

و من آنقدر تنها میمانم تا فکر لعنتی ات از ذهنم برود ...

من حتی در کنار تو هم تنها بوده ام...

زمانی این را فهمیدم که حرفهای نگفته ام را برایت نامه کردم...

و وقتی رفتی تمامش را آتش زدم...

تو برای من تجربه ی تلخی شدی ...

و من برای تو خاطره ای به یاد ماندنی ...

تو دیگر هیچکس را اندازه من دوست نخواهی داشت...

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 

 


 

 


تاریخ : پنج‌شنبه 07 خرداد 1394
بازدید : 702
نویسنده : plak10

اشک زهره

اشک زهره شعری زیبا از فریدون مشیری
با مرگ ماه روشنی از آفتاب رفت
چشمم و چراغ عالم هستی به خواب رفت
الهام مرد و کاخ بلند خیال ریخت
نور از حیات گم شد و شور از شراب رفت
این تابناک تاج
خدایان عشق بود
در تندباد حادثه همچون حباب رفت
این قوی نازپرور دریای شعر بود
در موج خیز علم به اعماق آب رفت
این مه که چون منیژه لب چاه مینشست
گریان به تازیانه افراسیاب رفت
بگذار عمر دهر سرآید که عمر ما
چون آفتاب آمد و چون ماهتاب رفت
ای دل بیا
سیاهی شب را نگاه کن
در اشک گرم زهره ببین یاد ماه کن

تاریخ : پنج‌شنبه 07 خرداد 1394
بازدید : 814
نویسنده : plak10

زهره و منوچهر شعر بلندی از ایرج میرزا است که در قالب مثنوی و در وزن «مفتعلن مفتعلن فاعلن» سروده شده‌است. این شعر که با مطلع ِ «صبح نتابیده هنوز آفتاب / وا نشده دیدهٔ نرگس ز خواب» آغاز می‌شود، محصول آخرین سال عمر وی بود و نتوانست آن را به پایان برساند.

داستان زهره و منوچهر برگرفته از ماجرای عشق «ونوس و آدونیس» از اساطیر یونانی است. در طول تاریخ شاعران و نویسندگان بزرگی آثار مهمی را مورد این عشق نافرجام و تلخ خلق کرده‌اند از جمله منظومه ونوس و آدونیس اثر ویلیام شکسپیر که شعر ایرج میرزا نیز برداشت آزادی از شکسپیر است. البته ایرج تغییرات زیادی در داستان داده و به هیچ وجه نمی‌توان این اثر را ترجمه اثر شکسپیر دانست.

ایرج چنان استادانه به نقل این داستان به زبان فارسی پرداخته و آن را با فضای ایرانی درآمیخته که خواننده اثر احساس نمی‌کند که موضوع داستان و شخصیت‌ها از یک اثر خارجی اقتباس شده‌اند. برای مثال ادونیس شکارچی به یک نظامی جوان ایرانی تبدیل شده و به اظهار عشق زهره اینچنین پاسخ می‌دهد:

جایگه من شده قلب سپاه   قلب زنان را نکنم جایگاه
کردم بی‌اسلحه چون گوسفند   در قرق غیرت ما می‌چرند
ناز میاموز تو سرباز را   بهر خود اندوخته کن ناز را


زهره نیز وقتی از جامه افلاکی در آمده و جامه خاکیان را بر تن می‌کند به رسم زنان ایرانی مقنعه بر سر دارد و وقتی از شاهکاریهای خود سخن می‌گوید از خلق هنرمندانی چونکمال‌الملک و پروردن قمرالملوک و دادن قلم در کف دشتی و ساز به دست درویش خان سخن می‌گوید.

 

آغاز داستان

داستان در کوهستان‌های ایران روی می‌دهد و منوچهر (آدونیس) قهرمان داستان، جوان نظامی بسیار محجوب، ساده و دوراندیش است. او هنوز لذت مستی و عشق را نچشیده اما زهره(ونوس) دختر زیبا و ناقلای آسمان‌هاست. داستان از آنجا آغاز می‌شود که زهره در بامدادان از آسمان فرود آمده و در شکارگاه با منوچهر آشنا شده و شیفته او می‌شود و زهره سعی می‌کند با عشوه‌های گوناگون دل او را به دست آورد.

پایان داستان

به دلیل ناتمام بودن داستان، نمی‌توان دریافت که ایرج، چگونه می‌خواسته داستان را به پایان ببرد. اما با توجه به اینکه شاعر، اصل داستان به زبان انگلیسی را در دست داشته و در نسخه اصلی، داستان با مرگ آدونیس و ناکامی ونوس به پایان می‌رسد، می‌توان نتیجه گرفت که داستان ایرج نیز با سرانجامی غم‌انگیز روبرو می‌شده‌است.

آنچه امروزه در دیوان ایرج طبع می‌شود، احتمالا محصول تکمیلی محمود حسابی و یا سید عبدالحسین حسابی است.[۱]

نمونهٔ شعر

زهره پی بوسه چو رخصت گرفت   بوسهٔ خود از سر فرصت گرفت
همچو جانی که شبانگاه مست   کوزهٔ آب خنک آرد بدست
جست و گرفت از عقب او را به بر   کرد دو پا حلقه بر او چون کمر
داد سرش را به دل سینه جا   به به از آن متکی و متکا
دست به زیر زنخش جای داد   دست دگر بر سر دوشش نهاد
تار دو گیسوش کشیدن گرفت   لب به لبش هشت و مکیدن گرفت


تاریخ : پنج‌شنبه 07 خرداد 1394
بازدید : 837
نویسنده : plak10
صبح نتابیده هنوز آفتاب
وا نشده دیده نرگس ز خواب
تازه گل آتشی مشک بوی
شسته ز شبنم به چمن دست و روی
منتظر هوله باد سحر
تا که کند خشک بدان روی تر
ماه رخی چشم و چراغ سپاه
نایب اول به وِجاحت چو ماه
صاحب شمشیر و نشان در جمال
بنده مِهمیزِ ظریفش هلال
نجم فلک عاشق سردوشی اش
زهره طلبکار هم آغوشی اش
نیر و رخشان چو شبه چکمه اش
خفنه یکی شیر به هر تکمه اش
دوخته بر دور کلاهش لبه
وان لبه بر شکل مه یک شبه
بافته بر گردن جان ها کمند
نام کمندش شده واکسیل بند
بقیه در ادامه مطلب

تاریخ : چهارشنبه 06 خرداد 1394
بازدید : 680
نویسنده : plak10
 
پیرمرد ثروتمند در بستر مرگ تنها پسرش را صدا زد تا اخرین نصایح را به او بکند: فرزندم ازمال دنیا تو را بی نیاز گرداندم اما بدان پس از مرگم کسانی گردت می ایند که تنها تو را بخاطر ثروتت میخواهند پس مراقب باش و ثروتت را بهر هر نورسیده ای بهدر مده اما اگر چنین شد و زندگیت را بر باد رفته یافتی پس دست نیاز به سوی خلق دراز مکن که اگر چنین کنی عمری بنده او خواهی بود و برای چنین روزی طناب داری برایت اماده کرده ام برو و خود را راحت کن.
پیرمرد مرد و پسر زندگیش تازه اش را اغاز کرد چه بسیار دوستانی که او را تنها نمیگذاشتد و در تمام خوشیها همراهش بودند پسر فرمان پدر را فراموش کرده بود و در پی خوشگذرانیش بود اما سرانجام روزی فرا رسید که تمام زندگیش را بر باد رفته یافت. دیگر هیچ کس را در کنارش نمی دید انها فقط رفیق خوشیهایش بودند. پس بیاد سخن پدرش افتاد و از کرده خود پشیمان شد و تنها راه باقیمانده را اخرین فرمان پدر یافت سر بر بالای دار برد و خود را رها کرد وبا ان تمام ارزوهایش را. اما طناب پاره شد و از لای چوبهای پوسیده سقف سکه های طلا بر سرش ریخت.آری. پدر دانا حتی فکر چنین روزی را هم کرده بود. پسر خوشحال از تدبیر پدر شد و زندگی دوباره ای اغاز نمود اما اینبار میدانست چه باید بکند.

تاریخ : چهارشنبه 06 خرداد 1394
بازدید : 897
نویسنده : plak10

دو برادر مادر پیر و بیماری داشتند. با خود پیمان بستند که یکی خدمت خدا کند و دیگری در خدمت مادر بیمار باشد. برادری که پیمان بسته بود خدمت خدا کند به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و آن دیگری در خانه ماند و به پرستاری مادر مشغول شد.
چندی که گذشت برادر صومعه نشین مشهور عام و خاص شد و از اقصی نقاط دنیا، عالمان و عرفا و زهاد به دیدارش شتافتند و آن دیگری که خدمت مادر می‌کرد فرصت همنشینی با دوستان قدیم هم را نیز از دست داد و یکسره به امور مادر می‌پرداخت.
برادر صومعه نشین کم کم به خود غره شد که خدمت من ارزشمندتر از خدمت برادر است چرا که او در اختیار مخلوق است و من در خدمت خالق، و من از او برترم!
همان شب که این کلام در خاطر او بگذشت، پروردگار را در خواب دید که وی را خطاب کرد و گفت: «برادر تو را بیامرزیدم و تو را به حرمت او بخشیدم.»
برادر صومعه نشین اشک در چشمانش آمد و گفت: «خداوندا، من در خدمت تو بودم و او به خدمت مادر، چگونه است مرا به حرمت او می‌بخشی، آنچه کرده‌ام مایه رضای تو نیست؟!»
ندا رسید: «آنچه تو می‌کنی ما از آن بی‌نیازیم ولی مادرت از آنچه او می‌کند، بی‌نیاز نیست. تو خدمت بی‌نیاز می‌کنی و او خدمت نیازمند. بدین حرمت، مرتبت او را از تو فزونی بخشیدیم.»

کتاب فارسی اول دبستان سال ۱۳۲۴


بهترین ها از دنیای دف نوازي و موسيقي سنتي، دنياي هنر و هنرمندان

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران