عضو شوید
عضویت سریع
آمار مطالب
آمار کاربران
کاربران آنلاین
آمار بازدید
روزی آمــد،گفت : بـــی معرفت ، سنــــگدل ، بـــــی احساس دوستت دارم خنـــدیدم... فریاد کشـــید که نخـــند بــاورکن لبخندزدم... اشک هایش جاری شــد گفـــت به خــــدا قــــــسم... ســکوت کــــــــــرد دلــم لرزیــد زیرلـــب گفتم خـــدایا نام تو را برد بـــه... تواعتـــقاد دارد. امـــروز زیرلب گفتم خدایا: مــراببـــخش اگــر از ابتدایـــش ... نام تــو به دروغ قســــم خورده نمیشـــد...
مطالب مرتبط با این پست :
RSS
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید
نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید