به جایی رسیده ام که می دانم نباید چیزی را به زور از خدا خواست
جایی رسیده ام که میدانم همه دروغ گو تشریف دارند حتی آنها که...
دیگر دانستم که 23سال اشتباه فکر کرده ام
زندگی آنگونه نیست که من در ذهن داشتم
زندگی خیلی،خیلی سخت تر از آن است که ما احساس میکنیم
دیگر فهمیده ام که چقدر به خودم ستم کرده ام
فهمیده ام که چقدر کفران نعمت های خدا کرده ام
دیگر خوب می دانم که غرور انسان را به تباهی می کشاند
و نیز فهمیده ام انسان با صبر و مقاومت در برابر سختی ها به اوج ها می رسد
(این را در منطقه ی آموزشی زیر دمای55درجه در ماه رمضان فهمیدم ، زمانی که از تشنگی
گریستم!!!)


گاهی آنقدر نزدیک که فاصله ی بینمان یک نفس است
و گاهی آنقدر دور که تو در شمالی ترین شهر کشوری و من در جنوبی ترین شهر استان...
امروز هوا خوب بود و حال تو نیز خوب... ولی حال من طبق معمول چندان تعریفی نداشت
قدم زنان راهی بیرون شدم ، پارک پونه باز شلوغ شده بود
دوستم چیزی گفت که خندیدم و برگشتم . بوی یاس تمام فضای کوچه را احاطه کرده بود
شاخه ای را چیدم که در جمع اشیاء به یادگار مانده گلی کم نباشد
راستی تا یادم نرفته بنویسم که سیامک گفت:
" او در چشمان تو جیران است و تو در چشمان او حیران "