عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : دوشنبه 10 تیر 1392
بازدید : 732
نویسنده : plak10

صبح زود زن معشوقه ی خودش رو در حالی که شوهرش رفته بود سر کار به خونه میاره ، در حالی که خبر نداشت پسر بچه ی 9 ساش تو کمدش داشت بی سر وصدا بازی میکرد، به طور اتفاقی کار شوهرش اون روز زودتر تموم میشه و شوهرش میاد خونه زن هم معشوقش رو تو کمدش مخفی میکنه پسرش حالا پیش معشوقشه بود پسر:اینجا تاریکه.  معشوقه: آره تاریکه.  پسر: من توپ فوتبال دارم.  معشوقه: خوشبحالت.  پسر : می خوای اون رو بخری؟ معشوقه : نه خیلی ممنون.  پسر : می دونی بابای من بیرونه؟ معشوقه: خیله خوب چند می فروشیش؟ پسر : 500 دلار .. هفته ی بعد هم همین اتفاق دوباره تکرار می شه و پسر و معشوقه با هم توی کمد تنها میشن پسر : اینجا تاریکه.  معشوقه : آره تاریکه پسر : من یه کفش فوتبال دارم.  معشوقه : خوشبحالت.  پسر : می خوای اون رو بخری؟ معشوقه: چند می فروشیش؟ پسر : ۲۰۰۰ دلار.  معشوقه: باشه چند روز بعد پدر به پسرش میگه پسرم توپ و کفش فوتبالت رو بردار میخوایم بریم گردش با هم فوتبال بازی کنیم.  پسر : اما من اونها رو فروختم.  پدر : چند فروختیشون.  پسر : ۲۵۰۰ دلار.  پدر: تو این هارو به دوستت خیلی بیشتر از اونکه ارزشش رو داشت فروختی و این یه گناهه خیلی بزرگیه فردا باهم میریم کلیسا تا اونجا به گناهت اعتراف کنی اونها فردا میرن کلیسا تا کشیش ، پسر رو هدایتش کنه باباهه قضیه رو به کشیش کلیسا میگه و اون هم میره تو اتاقک اعتراف تا تنهایی پسر بچه رو راهنماییش کنه کشیشه میره تو اتاقک کنار پسر بچه میشینه پسر : اینجا تاریکه.  کشیش : دوباره اون مکالمه مسخره رو شروع نکن..



مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


بهترین ها از دنیای دف نوازي و موسيقي سنتي، دنياي هنر و هنرمندان

RSS

Powered By
loxblog.Com

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید