عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

منوی کاربری

:: خوش آمدی : [Login_Name]
:: آخرین ورود:[Login_Date_Last]
:: نام کاربری : [Login_Username]
:: پنل کاربری
:: مشاهده پروفایل
:: ارسال پست جدید
:: ویرایش پروفایل
:: خروج از سایت
تاریخ : دوشنبه 06 آبان 1392
بازدید : 524
نویسنده : plak10

 

عکس های جدید نسرین مقانلو در کنار همسر و پسرانش

 متولد سال ۱۳۴۷ در تهران است وی بازیگر سینما و تلویزیون ایران است.

مقانلو فعالیت خود را با فیلم امید در سینما آغاز کرد و با بازی در فیلم همسر بیشتر مورد توجه قرار گرفت. وی پس از بازی در فیلم نابخشوده چند سالی را خارج از کشور گذراند. او سپس به ایران بازگشت و بازی در سینما و تلویزیون را ادامه داد. بازی در فیلم مهمان مامان وی را به عنوان یک بازیگر توانا مطرح کرد.

 

عکس های جدید نسرین مقانلو در کنار همسر و پسرانش

 

نسرین مقانلو در کنار همسر و پسرانش

 


تاریخ : یکشنبه 05 آبان 1392
بازدید : 472
نویسنده : plak10

دکلمه صوتی دلتنگی آدم های تنها زمستانی

 

به غیر واژه ی غریبی چیزی توی ترانه هام نیست

من آفریده شده ام که برم توی تنهایی های آدم های غمگین

زندگیم باید زمستون باشه حتمنی که من دستمو تو جیب یه پالتوی مشکی ساده چپونده باشم توی جاده یخی با کفش های معمولی معمولی راه برم

یه شال گردن زرشکی هم دور گردنم باشه حسابی هم یخ زده باشم هر چند دقیقه یه بار هم یه آه بلندبکشم از مرور آیندم ..

اون وقت وسط این جاده یه آدمی رو ببینم که نشته کنار یه آتیش بی جون و سعی میکنه خودشو گرم کنه هی اشک توی چشماش جمع میشه و هی چشماشو میگیره به

سمت آسون

من دلم بلرزه برم جلو دستاشو بگیرم ها کنم تو دستاش بشینم به غصه های دلش گوش بدم

بگم بین خدا چقد دوستت داره ببین همش یکی پیدا میشه بیاد........


تاریخ : یکشنبه 05 آبان 1392
بازدید : 459
نویسنده : plak10

گروه اینترنتی ایران سان | www.IranSun.net

شیوانا با دو نفر از شاگردان از راهی می‌گذشتند. در مسیر حرکت به مزرعه‌ای رسیدند که در گوشه‌ای از آن ساختمان بسیار مجلل و گران‌قیمتی برپا بود و در گوشه‌ای دیگر محل سکونت کارگران قرار داشت که بسیار متروک و خراب به‌نظر می‌رسید. یکی از شاگردان در مورد ساختمان بزرگ پرسید و کارگری که آنجا نشسته بود، گفت: «این ساختمان مال صاحب این مزرعه است. او مرد ثروتمندی است و از ثروت خود هم خوب استفاده می‌کند. همان‌طوری که می‌بینید او به خودش و فامیل‌هایش خوب می‌رسد.»
شیوانا و شاگردان راه را ادامه دادند تا به مزرعه دیگری رسیدند. در این مزرعه، خانه صاحب مزرعه با بقیه کارگران تفاوت زیادی نداشت. البته از لحاظ وسعت بزرگ‌تر بود، اما از بقیه جهات عین ساختمان کارگران بود. دوباره یکی از شاگردان کنجکاو شد و در مورد صاحب مزرعه پرسید. رهگذری گفت: «صاحب این مزرعه آدم ثروتمندی است، ولی به‌اندازه خرج می‌کند و به دیگران هم سخت نمی‌گیرد و دست بقیه را هم می‌گیرد.»
مدتی که گذشت یکی از شاگردان نتوانست طاقت بیاورد و گفت: «به نظر من آن مزرعه‌دار اولی که از ثروتش برای رفاه خودش استفاده کرده بود، کار درستی انجام داده بود. آدم باید از ثروتش استفاده کند، وگرنه داشتن و نداشتنش به چه درد می‌خورد!؟»
شیوانا چیزی نگفت و اجازه داد دو شاگرد خودشان در این مورد بحث کنند.
چند ساعت بعد آنها وارد دهکده‌ای شدند و تصمیم گرفتند در مهمان‌سرایی منزل کنند. در آن مهمان‌سرا خانواده‌های متعددی هم حضور داشتند. یکی از خانواده‌ها مردی بود با لباس نو و بسیار گرانبها و چهره‌ای شاداب و سرحال که برعکس او، زن و فرزندانش لباس‌هایی معمولی و ارزان به تن داشتند و مظلوم و بی‌صدا گوشه‌ای نشسته بودند. خانواده دیگری هم بودند که در آنها برعکس لباس زن و بچه‌ها بسیار نو و زیبا بود و مرد خانواده لباسی معمولی و خاکی به تن داشت.
شاگردی که در طول راه طرفدار مزرعه‌دار اولی بود، نگاهی به مرد خوش‌لباس انداخت و گفت: «این مرد چه آدم خودخواهی است. بهترین و گران‌قیمت‌ترین لباس‌ها را پوشیده و بهترین غذا را برای خودش سفارش داده و درعوض زن و بچه‌هایش که چشمشان به دست اوست و برای غذا و لباس وابسته او هستند، باید گوشه‌ای منتظر بمانند تا ایشان بعد از سیر شدن سری هم به آنها بزند!»
شیوانا لبخندی زد و گفت: «این چیزی که گفتی در مورد کارگران آن مزرعه اول هم صدق می‌کند. آنها هم مجبورند در فصل کشت و درو در مزرعه ساکن باشند، بنابراین از لحاظ مسکن و غذا وابسته به صاحب مزرعه هستند. وقتی مالک مزرعه متوجه آدم‌هایی که به او وابسته هستند، نیست و سرش را پایین انداخته و فقط به فکر راحتی خودش است، او نمی‌تواند آدم درستی باشد و مورد تایید قرار بگیرد.
آن مزرعه‌دار دوم که وضع زندگی خود و کارگرانش تقریبا یکی بود و یا این مرد که راحتی و شادی زن و فرزندانش را به خوشی خودش ترجیح می‌دهد، آنها وابسته‌های خودشان را درک می‌کنند و همه شادی‌ها و خوشی‌های عالم را تنها برای خودشان نمی‌خواهند.
کسی که نسبت به افراد وابسته به خودش سخت‌دل و بی‌رحم است، مسلما نمی‌تواند آدم درست و قابل‌اعتمادی باشد و هرگز نباید مورد تایید و تحسین قرار گیرد.
از این به بعد اگر خواستید میزان جوانمردی و انسانیت و شرافت یک انسان را بسنجید، ببینید او با کسانی که از لحاظ غذا یا جا یا حقوق به آنها وابسته‌اند، چه برخوردی دارد. اگر دیدید این وابستگی را زنجیری برای حقیر کردن و خوار شمردن و تسلیم کردن آنها و پله‌ای برای سروری و بالانشینی و زورگویی خودش ساخته، بدانید که این شخص مشکل دارد و باید با او با احتیاط برخورد کنید. درواقع این وضعیت و احوال وابسته‌های یک فرد است که میزان لیاقت و کارآمدی او را تعیین می‌کنند.»


تاریخ : یکشنبه 05 آبان 1392
بازدید : 520
نویسنده : plak10


 

گروه اینترنتی ایران سان | www.IranSun.net


مرد جوانی نزد شیوانا آمد و از او در مورد مشکل خویش راه چاره خواست.

مرد گفت: "پدرم یک کارگاه بزرگ قالیبافی دارد که تا این اواخر بهترین قالی‌ها برای بزرگان شهر در آن بافته می‌شد. حدود شش ماه است که پدرم به خاطر کهولت سن خانه‌نشین شده و من اداره این کارگاه را در دست گرفتم. اوایل کار مثل همیشه بود ولی به‌تدریج کیفیت قالی‌ها بدتر و بدتر شد و کار به جایی رسید که آخرین باری که فرستاده بودیم به خاطر خرابی و کیفیت نازل برگشت داده شد و مجبور شدم کلی غرامت بپردازم. تعجبم در این است که کارگران همان کارگران چند ماه پیش هستند و هیچ چیزی هم تغییر نکرده، اما دیگر قالی‌ها به آن زیبایی و مهارت بافته نمی‌شوند."

شیوانا پاسخ داد: "نگو هیچ چیزی تغییر نکرده است. کسی که بالای سر کارگاه بود یعنی پدر تو رفته و تو جای او نشسته‌ای. اگر همه چیز مثل گذشته است و فقط تو تنها تغییر هستی پس باید ابتدا روی خودت تمرکز کنی و ببینی مشکلت کجاست؟"

مرد جوان با ناراحتی گفت: "این چه حرفی است می‌زنید؟ آن کارگران تنبل و تن‌پرور کار را خراب می‌کنند شما مرا مقصر می‌دانید؟ آنها همین که در کارگاه من کار می‌کنند و حقوق می‌گیرند باید روزی هزار مرتبه شکرگزار باشند؟ اگر سرمایه و وسایل ما نبود آنها نمی‌توانستند حتی یک قالیچه دیواری هم ببافند؟"

شیوانا با تبسم گفت: "پس همه را از کارگاه بیرون بریز و در کارگاه را ببند و به وسایل و لوازم داخل آن بگو خودشان خودبه‌خود برایت قالی ببافند!"

مرد جوان ناراحت و پریشان از نزد شیوانا رفت و روز بعد دوباره بازگشت. شیوانا تا او را دید گفت: "خبردار شده‌ام که یکی از کارگران قدیمی کارگاه تو پسر بهترین قالیباف این دیار است و این رازی است که سال‌ها از تو و پدرت مخفی شده بود. چون تو برخورد محترمانه پدرت را با کارگران نداشتی آن پسر که جزو بهترین قالیباف‌ها است قهر کرده و دل به کار نمی‌دهد و برای همین کارهایت خراب و بی‌مشتری شده‌اند. برو و سعی کن به شکلی دل این کارگر ماهر را به دست آوری!"

مرد جوان با ناراحتی گفت: "آخر من از کجا بدانم که او کدام کارگرم است. من حدود صد کارگر دارم؟"
شیوانا سری تکان داد و گفت: "این مشکل توست؟"

مرد جوان رفت و چون نمی‌دانست کدام کارگر پسر بهترین قالیباف دیار است با همه کارگرها با احترام و عزت برخورد کرد و بهترین راحتی‌ها را برای آنها فراهم کرد. چند ماه بعد دوباره رونق به کارگاه بازگشت و قالی‌های جدید از قبل هم بهتر شد.

مرد جوان با خوشحالی نزد شیوانا آمد و گفت: "همه چیز نه تنها درست شد بلکه از گذشته هم بهتر شد. با وجود این هنوز نفهمیدم کدام یک از کارگران بهترین قالیباف این دیار است تا او را سفارشی عزیز بشمارم و پاداش بیشتری به او بپردازم!"

شیوانا با تبسم گفت: "مهم این است که الان تمام کارگرهای تو بهترین قالیبافان این دیار هستند. تو با برخورد درست و رفتار محترمانه از کارگرهای معمولی بهترین قالیباف‌ها را درست کردی. این همان کاری بود که پدرت عمری انجام داد و به همین خاطر هم مشهور شد و تو چون خلاف آن عمل کردی بدترین قالیبافان این دیار را تحویل دادی. بهترین و بدترین قالیباف‌های این دیار همین الان در کارگاه تو مشغول به کار هستند. این‌که کدام یک قالی‌های تو را می‌بافند تو با رفتارت تعیین می‌کنی!"


تاریخ : یکشنبه 05 آبان 1392
بازدید : 614
نویسنده : plak10



شبی خواب دیدم که مرده ام . روی سینه ام خرمنی از گل نهاده بودند و اطاق من نیز که درها و پنجره هایش بروی خورشید گشوده میشد غرق گل بود.

فقط آنشب توانستم لذت نیستی را بچشم و در بازوی نوازشگر مرگ چون در گهواره ای نرم آرام آرام بخواب روم. در آن لحظه حسرت هیچ چیز را نداشتم . از

هیچیک از آنچه در پشت سر گذاشته بودم یاد

میکردم. حتی حسرت ترانه های دلپذیری را که روز و شب از دل به زبان میآوردم نداشتم. فقط به یاد دل خودم بودم. تاسف بر آن روزها و شبهایی میخوردم

که میتوانستم از باده عشق سر مست شوم  و نشدم

از :کارمن سیلوا

 

 روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید

همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد

 

مزد غـسـال مراسیــــرشــــرابــــــش بدهید

مست مست از همه جاحـــال خرابش بدهید

 

بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــایدواعــــــظ

پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ

 

جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد

شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید

 

روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد

اندرون دل مــن یک قـلم تـاک زنـیـــــــد

 

روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت

آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت


تاریخ : یکشنبه 05 آبان 1392
بازدید : 418
نویسنده : plak10

نمایش احساسات با عکس های زیبا

 

دخترک برگشت
چه بزرگ شده بود
پرسیدم : پس کبریتهایت کو ؟
پوزخندی زد .
گونه اش آتش بود ، سرخ ، زرد ...
.........

گفتم : می خواهم امشب
با کبریتهای تو ، این سرزمین را به آتش بکشم !
دخترک نگاهی انداخت ، تنم لرزید ...
گفت : کبریت هایم را نخریدند
سالهاست تن می فروشم ...

 

تاریخ : یکشنبه 05 آبان 1392
بازدید : 780
نویسنده : plak10

این یه داستان واقعی.ازم خواسته شده اسم دوطرف را نگم.قضاوت با شما که پسر نامرد بوده یا دختر بی وفا.

نمیدونم از کجا باید شروع کنم ولی بسم الله

این جریان از یه آشنایی همسایه ای.به این شکل که یه دختر 10 ساله با خانواده اش میاند و همسایه طبقه بالایی ما میشند.اون موقع پسر 12 سالش بود دو سه سالی گذشت و دختر و پسر بزرگ شده تا جایی که دخترک شده بود 15 ساله و پسرک 17 ساله.

داستان از اینجا شروع میشه...دخترک = ن    پسرک = م.

ن دختر خوشگلی بود و م هم تقریبا خوب بود.م وقتی یه روز صبح که از خونه میاد بیرون همزمان ن هم میاد بیرون که برند مدرسه.

پسرک از دختر خوشش میاد ولی عاشقش نمیشه.م به خودش میگه باید باهاش دوست بشه.یه چندروزی تلاش میکنه تا باهاش دوست بشه ولی فایده نداشت.تا یه شب م پیش خودش فک میکنه که باید یه نامه بنویسه و صبح بده به دختر.

متن نامه پسر:سلام من دوست دارم و میخوام باهات دوست بشم.این شماره منه........................اگه تو هم دوسم داری زنگم بزن.منتظرتم.دوستدارم.

پسر صبح پشت درخونشون میشینه تا دختر هم بیاد.وقتی ن اومد و از خونه رفت بیرون پسر هم زود میاد بیرون و نامه رو میزاره روی صندوق عقب پراید بابای دختر و با ترس به دختر میگه بردار.دختره هم برمیداره و هردو میرند مدرسه.دختر از بن بست بیرون نرفته بود نامه کوچولوی پسر را میخونه و تو کوچه اصلی پارش میکنه.پسر ناراحت میشه و تا ظهر که از مدرسه برمیگرده خونه بهم ریخته بود که نکنه یوقت دختر به باباش بگه و.........................

ظهر میشه و میاند خونه.پسر عصبانی بود که میبنه یه شماره ناشناس بهش زنگ میزنه.اینجا بود که فهمید دختر اس.قبل اینکه ادامه داستان را بگم میخوام یکم از خصوصیات  پسر بگم

پسر یکم هوس باز بود و ظاهر پسند.البته اول داستان ولی آخرش....................

ادامه داستان:پسر با دختر رابطه برقرار میکنه.مدتی از این رابطه میگذره.رابطشون در حد اس ام اس دادن بود فقط.نه صحبت کردن باهم و نه بیرون رفتن.کار به جایی میرسه که پسر میبینه دختر داره وابسطش میشه.با خودش میگه باید اذیتش کنم تا بره و وابسته نشه.پسر میدونست دختر خجالتی و مذهبی.به دختر میگه باید بیای باهم قرار بذاریم و از نزدیک هم را ببینیم و دستتا بذاری توی دستم.چون دستت ارامش میده.دختر نمیتونست این ها را قبول کنه.یه شب مامان و بابا و خواهر دختر میرند مهمونی.دختر زنگ میزنی به پسره و با گریه میگه من عاشقت شدم.این رابطه را تموم نکن.میگه هرکاری میخوای میکنم ولی تموم نکن و پسر که عاشق دختره نبود و میخواست هرجوری فقط دست به سرش کنه میگه نه یا شرطهام را قبول میکنی یا تموم.دختر اون شب هرچی گریه کرد و التماس فایده نداشت....

پسر رابطه را تموم میکنه.دختره خطش عوض میشه و............

تا جایی که دختر 16 سالش شد و پسر 18..................

یه روز پسر میبینه دختر خیلی خوشگل شده شایدم به چشم پسر خیلی خوشگل میومد.و اینطوری بود که تو یه نگاه بدجور عاشق میشه.......................................

دیگه هرکاری کرد که بتونه با دختره رابطه برقرار کنه نتونست تا یه شب بطور اتفاقی خط قدیمیش را روشن میکنه.اینجا بود که فهمیدم خدا با عاشقاس.به دقیقه نکشید که یه اس ام اس برای خطی که مدتها خاموش بود میاد.پسر اون پیام را باز میکنه.میبینه توش نوشته سلام.......

پسر شماره را نمیشناخت.ازش پرسید شما؟جواب داد یه دوست قدیمی.بازم نفهمید کیه.دوباره پرسید شما تا اینکه نوشت ن........هستم.دنیا را به پسر دادند.تو این مدت خیلی اذیت شد و هرکاری کرد با دختره رابطه برقرار کنه نشد.اینطوری میشه که این دوتا جوون باهم دوست میشند اما این بار جریان برعکس بود.

پسر با خودش عهد بسته بود گذشته را جبران کنه.اولش خیلی رابطه عاشقانه ای داشتند تا اینکه یکم میگذره و دختره سرد میشه.پسر هرکاری میکنه تا عشق واقعی خودش به دختر را نشون بده ولی فایده نداشت.پسر میخواست هرجوری با اون باشه نه برای دوستی بلکه برای آینده.....

چندروزی که از دختر خبر نداره زنگ میزنه به دختر خاله دختر و جریان را براش میگه و میگه که چقدر عاشق ن شده و ازش کمک میخواد.دختر خاله قول میده به پسره کمک کنه ولی اینا همش بازی دوتا دختر بود برای تلافی (البته این حدس پسره بعد از تموم شدن ماجرا بود)

یه شب پسر پیش دوستش وایساده بود که یه پیام برا پسر میاد: رابطه بین ما برای همیشه تموم شده.دنیا رو سر پسره خراب میشه.پسر زنگ میزنه و ازش میپرسه چی شده؟در جواب دختر میگه من عاشق یه پسرای فامیلمون بودم و هستم و باهاش رابطه دارم.دنیا بهم ریخت برای پسره.اشکاش شروع شد به ریختن.باورش نشد و زود زنگ زد به دختر خالش.فهمید که پیش هم نشستد.ازش خواست با ن حرف بزنه.و بهش برش گردون.دختر خالش گفت برش میگردونه.چند روزی برگشت و پسر از دختر وقت گرفت تا عشقشا بهش ثابت کنه.دو یه روزی گذشت که خواهر دختر عقد کرد.پسره گفت حالا دیگه مال همیم.اگه بذاری برای اثبات عشقم بیام جلو ولی دختره گفت نه.........................من عاشق پسر دیگه ای ام و قصد ازدواج با اون را دارم.فردای شبش پسر فامیلشون میره خواستگاری و به پسر پیام دیگه من ازدواج کردم دیگه مزاحمم نشو و برو دنبال زندگیت.پسر داغون شد.چند روزی شایدم چند ماهی غمگین و مثه یه مرده متحرک شد.پسر در جواب می نویسه خوشبخت باشی.

براش آرزوی خوشبختی میکنه.

میاد پسر خونه و جریان را به خواهرش میگه و ازش کمک میخواد ولی فایده نداشت و پسر هنوز که هنوز فراموشش نکرده و عاشقش دیوانه وار. پسرک هنوز در عشق معشوقه از دست رفته میسوزه و تنهایی شده همدم لحظاتش.

گروه اینترنتی ایران سان | www.IranSun.net

 


تاریخ : یکشنبه 05 آبان 1392
بازدید : 542
نویسنده : plak10


 تاهمسفرم عشق است در جاده تنهايي
از دست نخواهم داد دامان شكيبايي

تا من به تو دل دادم افسانه شده يادم
چون حافظ و مولانا در رندي و شيدايي

از عشق تو سهم من ،همواره همين بوده است
رسوايي و حيراني ، حيراني و رسوايي

تو آتش و من دودم ،دريا تو و من رودم
هرچند محال اما ، چيزي است تماشايي

چندي است كه پيوندي است پيوند خوشايندي است
بين تو و آيينه ،آيينه و زيبايي

من دستم و تو بخشش ، تو هديه و تو خواهش
من زين سو و تو زان سو ،مي آيم و مي آيي

با گردش چشمانت افتاده به ميدانت
انبوه شهيدانت ،تا باز چه فرمايي

بي ساحل آغوشت آغوش سحرپوشت
چندي است كه طوفاني است ،اين ديده دريايي

 

1360010409_127.jpg

 

 

 

 

 

 

 


تاریخ : یکشنبه 05 آبان 1392
بازدید : 613
نویسنده : plak10

باز باران با ترانه
می خورد بر بام خانه

یادم آید کربلا را

دشت پر شور و نوا را

گردش یک روز غمگین

گرم و خونین

لرزش طفلان نالان

زیر تیغ و نیزه ها را

*

باز باران با صدای گریه های کودکانه

از فراز گونه های زرد و عطشان

با گهرهای فراوان

می چکد از چشم طفلان پریشان

پشت نخلستان نشسته

رود پر پیچ و خمی در حسرت لب‌های ساقی

چشم در چشمان هم آرام و سنگین

می چکد آهسته از چشمان سقا

بر لب این رود پیچان

باز باران

*

باز باران با ترانه

آید از چشمان مردی خسته جان

هیهات بر لب

از عطش در تاب و در تب

نرم نرمک می چکد این قطره ها روی لب

شش ماهه طفلی

رو به پایان

مرد محزون

دست پر خون می فشاند

از گلوی نازک شش ماهه

بر لب های خشک آسمان با چشم گریان

باز باران

*

باز هم اینجا عطش

آتش شراره جسمها

افتاده بی سر پاره پاره

می چکد از گوشها باران خون و کودکان بی گوشواره

شعله در دامان و در پا می خلد خار مغیلان

وندرین تفتیده دشت و سینه ها برپاست طوفان

دستها آماده شلاق و سیلی

چهره ها از بارش شلاق‌ها گردیده نیلی

دراین صحرای سوزان

می دود طفلی سه ساله

پر زناله

پای خسته

دلشکسته

روبرو بر نیزه ها خورشید تابان

می چکد از نوک سرخ نیزه ها

بر خاک سوزان

باز باران باز باران

*

قطره قطره می چکد از چوب محمل

خاک‌های چادر زینب به آرامی شود گل

می رود این کاروان منزل به منزل

می شود از هر طرف این کاروان هم سنگ باران

آری آری

باز سنگ و باز باران

آری آری

تا نگیرد شعله ها در دل زبانه

تا نگیرد دامن طفلان محزون را نشانه

تا نبیند کودکی لب تشنه اینجا اشک ساقی

بر فراز خیمه برگونه ها

بر مشک ساقی

کاش می بارید باران

 


تاریخ : یکشنبه 05 آبان 1392
بازدید : 553
نویسنده : plak10

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
واقعا متاسفم برای افکار پلید



بهترین ها از دنیای دف نوازي و موسيقي سنتي، دنياي هنر و هنرمندان

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران