عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : چهارشنبه 27 شهریور 1392
بازدید : 1109
نویسنده : plak10

کجای این جنگل شب پنهون می‌شی خورشیدکم؟ 
پشت کدوم سد سکوت پر می‌کشی چکاوکم؟ 

چرا به من شک می‌کنی؟ من که منم برای تو 
لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو 

دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقم‌و؟ 
پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق‌هقم‌و؟ 

گریه نمی‌کنم نرو، آه نمی‌کشم بشین 
حرف نمی‌زنم بمون، بغض نمی‌کنم ببین 

سفر نکن خورشیدکم ترک نکن من‌و نرو 
نبودنت مرگ منه راهی این سفر نشو 

نذار که عشق من و تو اینجا به آخر برسه 
بری تو و مرگ من از رفتن تو سر برسه 

گریه نمی‌کنم نرو، آه نمی‌کشم بشین 
حرف نمی‌زنم بمون، بغض نمی‌کنم ببین 

نوازشم کن و ببین عشق می‌ریزه از صدام 
صدام کن و ببین که باز غنچه می‌دن ترانه‌هام 

اگر چه من به چشم تو کمم، قدیمی‌ام، گمم 
آتشفشان عشقم و دریای پر تلاطمم 

گریه نمی‌کنم نرو، آه نمی‌کشم بشین 
حرف نمی‌زنم بمون، بغض نمی‌کنم ببین 

 

بغض بهانه داریوش عشق گریه

 


تاریخ : چهارشنبه 27 شهریور 1392
بازدید : 784
نویسنده : plak10

تو فکر یک سقفم، یک سقف بی‌روزن 
یک سقف پابرجا، محکم‌تر از آهن 

سقفی که تن‌پوشِ هراس ما باشه 
تو سردی شب‌ها، لباس ما باشه 

 

سقفی اندازه‌ی قلب من و تو .. واسه لمس تپش دلواپسی 
برای شرم لطیف آینه‌ها .. واسه پیچیدن بوی اطلسی 

زیر این سقف، با تو از گل، از شب و ستاره میگم 
از تو و از خواستن تو، میگم و دوباره میگم 

زندگیم‌و زیر این سقف، با تو اندازه می‌گیرم 
گم میشم تو معنی تو، معنی تازه می‌گیرم 

 سقف‌مون افسوس و افسوس، تن ابر آسمونه 
یه افق یه بی‌نهایت، کمترین فاصله‎مونه 

تو فکر یک سقفم، یک سقف رویایی 
سقفی برای ما، حتا مقوایی 

 تو فکر یک سقفم، یک سقف بی‌روزن 
سقفی برای عشق، برای تو با من 

سقفی اندازه‌ی قلب من و تو .. واسه لمس تپش دلواپسی 
برای شرم لطیف آینه‌ها .. واسه پیچیدن بوی اطلسی 

زیر این سقف اگه باشه، می‎پیچه عطر تن تو 
لُختی پنجره‌هاش‌و می‌پوشونه پیرهن تو 

زیر این سقف خوبه عطرِ خود‌فراموشی بپاشیم 
آخر قصه بخوابیم، اول ترانه پاشیم 

 

باهم سقف عشق فرهاد مهراد قلب

تاریخ : سه‌شنبه 26 شهریور 1392
بازدید : 729
نویسنده : plak10

 

من دوستدارروی خوش وموی دلکشم                 مدهوش چشم مست ومی صاف بی غشم

درعاشقی گریزنباشدزسازوسوز                          استاده ام چو شمع مترسان زاتشم

من ادم بهشتیم امادراین سفر                             حالی اسیرعشق جوانان مهوشم

بخت ارمدددهدکه کشم رخت سوی دوست          گیسوی حورگردفشاندزمفرشم

شیرازمعدن لعل است وکان حسن                       من جوهری مفلسم ایرامشوشم

ازبس که چشم مست درین شهردیده ام             حقاکه می نمی خورم اکنون سرخوشم

شهریست پرکرشمه خوبان زشش جهت             چیزیم نیست ورنه خریدارهرششم

گفتی زسرعهدازل یک سخن بگو                        انگه بگویمت که دوپیمانه درکشم

                                        حافظ عروس طبع مرا جلوه ارزوست

                                           آینه ای ندارم ازآن آه می کشم


تاریخ : سه‌شنبه 26 شهریور 1392
بازدید : 615
نویسنده : plak10

دلم گرفته دريا

فكري به حال من كن

آبي اون چشاتو

خواب وخيال من كن

دلم گرفته دريا

ابريه آسمونت

ميخوام كه گريه ها مو

فقط بدم نشونت

دريا تو دريا نيستي

اگه دلت نگيره

قصه بي پناهيم

از ياد تو نميره

وقتي قراره آدم

فقط يه سايه باشه

قصه رو لبهاش

بغض و گلايه باشه

وقتي بايد بهارو

حتي تو خواب نبيني

تو انتظارو حسرت

عمري بايد بشيني

وقتي كه دل يه عالم

ابراي خسته داره

از سر شب تو خونه

بناي غم ميذاره

چه فايده داره دريا

برام نام و نشونت

ارزوني تو باشه

آبي آسمونت

ارزوني تو باشه

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


تاریخ : سه‌شنبه 26 شهریور 1392
بازدید : 732
نویسنده : plak10


یک شعر خودم گفتم زمانی که شکست خوردم توی عشق میخوام براتون بفرستم
عشق را باورکنم            یا بی وفایی را
عشق را باورکنم            یا دریای پرتلاطم جفا را
عشق را باورکنم            یا دشت خیانتها را
عشق را باور کنم           یا صحرایی از بی عاطفگی را
ای عشق........ ای بیوفایی............ ای جفا و ای خیانت
باورت کردم ای بی وفایی
باورت کردم ای دریای پرجفا
باورت کردم ای دشت خیانتها
باورت کردم ای صحرای بی عاطفگی
چون عشق کویریست خشک و سوزان
سوزان همانند آتش دوزخ                              

                                                                   زهره

                                                                  مرداد68

 

 

 


تاریخ : سه‌شنبه 26 شهریور 1392
بازدید : 538
نویسنده : plak10
 

 
  • کنسرت شجریان
     
  • کنسرت شجریان
     
  •  
  • کنسرت شجریان
     
  • کنسرت شجریان
     
  • کنسرت شجریان
     
  • کنسرت شجریان
     
  • کنسرت شجریان
     
  • کنسرت شجریان
     
  • کنسرت شجریان
     
  • کنسرت شجریان
     
  • کنسرت شجریان
     
  • کنسرت شجریان
     
  • کنسرت شجریان
     
  • کنسرت شجریان
     
  • کنسرت شجریان
     
  • کنسرت شجریان
     
  • کنسرت شجریان
     
  • کنسرت شجریان
     
  • کنسرت شجریان
     
  • کنسرت شجریان
     
  • کنسرت شجریان
     
  • کنسرت شجریان
     
     

تاریخ : سه‌شنبه 26 شهریور 1392
بازدید : 691
نویسنده : plak10
 

تصاویرى از عکس تعدادی از شناسنامه های زنان ایرانى متولد ١٣٢١ که توسط نجف شکری در پروژه ى عکاسى‬ «ایراندخت»‬ استفاده شده اند


یک روز پاییزی سال ۱۳۸۶ نجف شکری در مسیر کار خود بود که در سطل زباله نزدیک خانه اش در جنوب شهر تهران چیز جالبی پیدا می کند
در سطل زباله سازمان ثبت احوال، شناسنامه هایی از دختران متولد ۱۳۲۱ پیدا می کند که مدت ها بود از رده خارج شده بودند

 

این گونه تصمیم می گیرد به آفرینش پروژه ای هنری دست بزند، با مجموعه ای از عکس های شناسنامه های یک نسل. نام پروژه را ایراندخت می گذارد. ایراندخت، نامی رایج در ایران است که می تواند نام هر دختر ایرانی باشد

پروژه شکری بر روی عکس ها تمرکز می کند، و از ذکر نام ها و اطلاعات شخصی چشم می پوشد چرا که این عکس ها دیگر معرف افراد مشخصی نیستند، بلکه بیانگر دوره ای خاص است، با ژست های مد آن روز، مدل موها، لباس ها، آرایش ها و تمام سبک هایی که گویی به گذشته های دور تعلق دارد

 

 

همینطور که عکسا رو میبینید آهنگ خوشگلای شمرون هم گوش بدید :) )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


تاریخ : سه‌شنبه 26 شهریور 1392
بازدید : 686
نویسنده : plak10

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بارعاشقپسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکربرازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت
.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت ووقتی لبخند می زد، چشمانشبه باریکی یک خط می شد
.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد
.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد
.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود
.
دختر در بیست و پنج سالگی ازدانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبختعروس و دامادچشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد
.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد
.
ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حالورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمامپس اندازشدر آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید
.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخرلبخند زد
.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت
.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای مننگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.


تاریخ : سه‌شنبه 26 شهریور 1392
بازدید : 732
نویسنده : plak10

کاش…
کاش هیچ وقت نفس های بی رمق ما آخر زندگیمون نباشه…
کاش یادگار هیچ عشقی یه عکس نیمه

سوخته نباشه!
که هر وقت نگاهت بهش افتاد از,آسمون هم
گله کنی…
کاش سهم هیچ کس از عشق

یه بغض سنگین و هق هق شبونه نباشه…
کاش روزی نرسه که سکوت معنی همدمی حرفای تو باشه…

کاش آن قدر غرق رویاها نشی که فراموش کنی طمع تلخ حقیقت,چشیدنیه…کاش روزی نیاد که آفتابی ترین روز

عشق,بارونی ترین شب تو باشه…
کاش هیچ وقت کارت به جایی نرسه که تنهایی
و غربت رو به نگاه های بی

محبت آدما ترجیح بدی…

 

 


تاریخ : سه‌شنبه 26 شهریور 1392
بازدید : 612
نویسنده : plak10
 






















بهترین ها از دنیای دف نوازي و موسيقي سنتي، دنياي هنر و هنرمندان

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران