عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : چهارشنبه 02 بهمن 1392
بازدید : 706
نویسنده : plak10

از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است.
در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم…
چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد.
فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد.
زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.
یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.

در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور جفنگ بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد...


تاریخ : سه‌شنبه 01 بهمن 1392
بازدید : 703
نویسنده : plak10

در این پست ۲۵ نوع مدل موی دوست داشتنی برای دختر بچه های شیرین شما داریم. حتی یکی از این مدل ها هم می تواند ظاهر فرزند شما را کاملا عوض کند! هر مادری سعی می کند ظاهر فرزندش بهترین باشد. چه دختر شما بخواهد برای گردش بیرون برود، یا به جشن تولد یا مهمانی دیگری برود، این مدل موها همه انتخاب های عالی برای دختران کوچک است. آیا یک مدل موی فریبنده یا شاید هم یک مدل ساده را برای دختر کوچکتان امتحان کرده اید؟ ما ۲۵ نمونه برایتان داریم، نگران نباشید. شما فقط باید مدل های ما را ببینید و برای فردا از آنها الهام بگیرید. دخترها با این مدل های خلاقانه و خاص خیلی بامزه و مثل فرشته ها می شوند.

مادری شوید که برای دخترش موهای زیبا درست می کنید و اگر از درست کردن مدل های شبیه بهم خسته شده اید، باید آن را تغییر داده و این مدل های جالب و راحت و مسحور کننده را امتحان کنید. دختر کوچولوی شما خوشحال خواهد شد و البته به خاطر اینکه خودتان موهایش را درست کرده اید. فعالیت های اینچنینی برای فرزندتان خوب است و خصوصا وقتی زمان زیادی برای با هم بودن در خانه ندارید. با فرزند خود وقت بگذرانید و چند تا از این مدل موها را برایش درست کنید!

از تماشای ۲۵ مدل مو و ایده برای دختر کوچولوها لذت ببرید و آنها را امتحان کنید، درست کردنشان مشکل نیست!

ایده هایی برای درست کردن موی دخترهای کوچک

ایده هایی برای درست کردن موی دخترهای کوچک در ادامه مطلب ببینید

 


تاریخ : سه‌شنبه 01 بهمن 1392
بازدید : 738
نویسنده : plak10

کجایی مرگ بیا یک مشتری داری که کوبد کوبه ی این دکه ی تاریک متروکت نگاهم کن چه بی تابم نگو هستی جوان و صد هزاران آرزو داری نگو غرق فسوس و خشمی و دوری ز آرامی نگو ای مرگ شمارم تک تک این لحظه های سرد و سنگین را نشستم بر سر راه تو ای عیسی تو عیسی منی ای مرگ بیا و شیشه ی عمر مرا بشکن بیا و بند از دستان من بگسل ببین ای مرگ دل خونین من دارد گواه از این که بی حد منتظر بوده شهادت می دهد این سینه ی پر آه که غم در قلب من بوده عیان بنموده این چشمان خونین حال روز زار دوشش را میازارم تو بیش از این نگه بر آسمان دارم که کی از آسمان آیی بند از دست و پا هایم جدا سازی دلم دارد امید آن که بر زخمش نهی مرحم مرنجانش تو بیش از این بیا ای مرگ بیا ....................

ای مرگ( ساقی خاموش )


تاریخ : سه‌شنبه 01 بهمن 1392
بازدید : 718
نویسنده : plak10


نیمه شرافتمندانه زندگی هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم.
در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم.
ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود، از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن .
روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود.
ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید نیمی از ماه سیگار برگ میکشید و مست بود و سرخوش.
من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است روز آخر که من ازاداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم.
کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کندزندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند.
هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟
بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم
همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی.
ویلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد
تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی ؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا با یه دختر خوشگل قرار گذاشتی؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟
گفتم:نه
گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟
گفتم: نه
گفت: خاک بر سرت، اصلاً تا حالا زندگی کردی؟
گفتم: آره...نه...نمی دونم.
و ویلان همین طور نگاهم می کرد،
نگاهی تحقیر آمیز و سنگین، به نظر حالا که خوب نگاهش می کردم
او مردیجذاب بودو سالم
به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود.
ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد، ویلان پرسید: «می دونی تا کی زنده ای؟
جواب دادم: نه
ویلان گفت: پس
سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی ...


تاریخ : سه‌شنبه 01 بهمن 1392
بازدید : 803
نویسنده : plak10

1-عشق از ديد حاج آقا:استغفرالله باز از اين حرفهاي بي ناموسي زدي؟(جمله عاشقانه:خداوند همه جوانها را به راه راست هدايت کند)

2-عشق از ديد دختر حاج آقا:آه خداي من يعني مي شه بدون اينکه بابام بفهمه عاشق بشم؟(جمله عاشقانه:ندارد)

3-عشق از ديد يه رياضي دان:عشق يعني دوست داشتن بدون فرمول(جمله عاشقانه:آه عزيزم به اندازه سطح زير منحني دوستت دارم)

4-عشق از ديد بقال سر کوچه:والا دوره ما عشق مشق نبود ننمون رفت خواستگاري و سکينه خانومو واسه ما گرفت(جمله عاشقانه:سکينه شام چي داريم؟)

عشق از ديد اصغر کاردي (در زندان):مرامتو عشقه عشقي(جمله عاشقانه:چاقو خوردتيم لوتي)

5-عشق از ديد مديوم کلاس و کمي بي غم:آه عزيزم کاش الان پيشم بودي و بغلم مي کردي سرمو مي ذاشتم رو شونه هات....(جمله عاشقانه:دوستت دارم عزيزم)

6-عشق از ديد مادر بزرگم:اين حرفارو نزن راستي اين دختر اقدس خانم خيلي دختر با کمالاتيه تازه تحصيل کرده هم هست...(جمله عاشقانه:بريم خواستگاري)

7-عشق از ديد...(الان خودتون مي فهميد کي):عزيزم تو که عاشقمي پس چرا هزينه عمل کردنمو نمي پردازي///واسه نهار بريم سورنتو سالي هم قراره با دوستش بياد دوست سالي واسش يه ماتيز گرفته تو حتي حاضر نيستي واسه من که اينقدر دوستت دارم يه پرايد بخري(جمله عاشقانه:عزيزم گوشي سوني اریکسون مي خوام و... راستي دوستت دارم)

8-عشق از ديد کسي که بار اول عاشق مي شه:
عزيزم باور کن بدون تو حتي يه لحظه هم نمي تونم زندگي کنم تو واسم همه دنيا هستي(جمله عاشقانه:فدات شم عزيزم خيلي خيلي دوستت دارم)

9-عشق از ديد کسي که بار اولش نيست:عزيزم خيلي دوستت دارم. باور کن شبها به خاطر تو با پاي برهنه مي خوابم(جمله عاشقانه:آه عزيزم ديرم شده بايد برم)

10-عشق از ديدي بعضي ها:آه خدا يعني ميشه بياد خواستگاريم؟....(جمله عاشقانه:يا شبدالعظيم هزار تومن نذرت مي کنم بياد خواستگاريم)

عشق از ديد ارازل و اوباش:عشق مشق سيخي چند برو بچه سوسول دلت خوشه خونه خالي نداري...(جمله عاشقانه:بو بوغ خانم بيا بالا خوش ميگذره)

11-عشق ار ديد يه مهندس الکترونيک:عشق همان دوست داشتن است وقتي درAv open Loop ضرب ميشه.البته در اين ناحيه انسان به صورت
  غير خطي عمل مي کنه(جمله عاشقانه:عزيزم تو منو در وسط منحني مشخصه باياس کردي)

12-عشق از ديد بابام:آخه پسر خوب عشق واست نون و آب ميشه؟...حالا بگو ببينم پدرش چه کاره هست؟ (جمله عاشقانه :برو با دختر حاج آقا ازدواج کن)

13-عشق از ديد احمدک:عشق تنها هدف آفرينش هستي است زيرا انسان تنها موجودي است که عاشق مي شود.(جمله عاشقانه:....................)

14-عشق از ديدي مادر ها:وا مگه تو امسال کنکور نداري؟عشق واسه بعد...مگه تو امسال فلان نداري؟عشق واسه بعد......مگه تو امسال بهمان نداري؟عشق واسه بعد......(جمله عاشقانه:جملات عاشقانه اي هنوز بيان نشده است)

15-عشق از ديدکسي که در عشق شکست خورده:عشق يعني کشک(جمله عاشقانه:برو کشکتو بساب)
این لینک رو به افتخار دوستی گذاشتم که فکر میکنه من ازش ناراحتم


تاریخ : سه‌شنبه 01 بهمن 1392
بازدید : 630
نویسنده : plak10

من میگم بهم نگاه کن
تو میگی که جون فدا کن
من میگم چشات قشنگه
تو میگی دنیا دو رنگه
من میگم چه قدر تو ماهی
تو میگی اول راهی
من میگم بمون همیشه
تو میگی ببین نمیشه
من می گم خیلی غریبم
تو میگی نده فریبم
من میگم خوابت رو دیدم
تو میگی دیگه بریدم
من می گم هدف وصاله
تو ولی میگی محاله
من میگم یه عمره سوختم
تو میگی قلبم رو دوختم
من میگم چشمات و وا کن
تو میگی من و رها کن
من میگم خیلی دیوونم
تو میگی آره می دونم
من میگم دلم شکسته ست
تو میگی خوب میشه خسته ست
من میگم بشین کنارم
تو میگی دوستت ندارم
من میگم بهم نظر کن
تو ولی میگی سفر کن
من میگم واسم دعا کن
تو میگی نذر رضا کن
من میگم قلبم رو نشکن
تو میگی من می شکنم من ؟
من میگم واست می میرم
تو میگی نمی پذیرم
من میگم شدم فراموش؟
تو میگی نه ، رفتم از هوش
من میگم که رفتم از یاد ؟
تو میگی نه مرده فرهاد
من میگم باز شدی حیروون ؟
تو میگی بیچاره مجنون
من میگم ازم بریدی ؟
تو می پرسی نا امیدی ؟
من میگم واسم عزیزی
تو میگی زبون میریزی؟
من میگم تو خیلی نازی
تو میگی غرق نیازی
من میگم دلم رو بردی
تو میگی به من سپردی ؟
من میگم کردم تعجب
تو میگی دیگه بگو خب
من میگم تنهایی سخته
تو میگی این دست بخته
من میگم دل تو رفته
تو میگی هفت روزه هفته
من میگم راه تو دوره
تو میگی چاره عبوره
من میگم می خوام بشم گم
تو میگی حرفای مردم ؟
من میگم نگذری ساده ؟
تو میگی آدم زیاده
من میگم دل به تو بستن ؟
تو میگی اینقده هستن
من میگم تنهام میذاری ؟
تو میگی طاقت نداری ؟
من میگم خدا به همرات
تو میگی چه تلخه حرفات
من میگم اهل بهشتی
تو میگی چه سرنوشتی
من میگم تو بی گناهی
تو میگی چه اشتباهی
من میگم که غرق دردم
تو میگی می خوام بگردم
من میگم چیزی می خواستی ؟
تو میگی تشنمه راستی
من میگم از غم آبه
تو میگی دلم کبابه
من می گم برو کنارش
تو میگی رفت پیش یارش
من میگم با تو چیکار کرد ؟
تو میگی کشت و فرار کرد
من میگم چیزی گذاشته ؟
تو میگی دو خط نوشته
من میگم بختش سیاهه
تو میگی اون بی گناهه
من میگم رفته که حالا
تو می گی مونده خیالا
من میگم می آد یه روزی
تو میگی داری می سوزی
من میگم رنگت چه زرده
تو می پرسی بر میگرده ؟
من میگم بیاد الهی
تو میگی که خیلی ماهی
من میگم ماهت سفر کرد
تو میگی تو رو خبر کرد ؟
من میگم هر کی با ماهش
تو میگی بار گناهش؟
من میگم تو بی وفایی
تو میگی بریم یه جایی
من میگم دلم اسیره
تو میگی نه خیلی دیره
من میگم خدا بزرگه
تو میگی زندگی گرگه
من میگم عاشق پرنده ست
تو میگی معشوق برنده ست
من میگم به روزها شک کن
تو میگی بهم کمک کن
من میگم خدانگهدار
تو میگی تا چی بخواد یار
من میگم که تا قیامت
برو زیبا به سلامت
پشت تو آب نمی ریزم
که نروندت عزیزم


تاریخ : سه‌شنبه 01 بهمن 1392
بازدید : 843
نویسنده : plak10

از خودمانی کوچکی بر می گشتیم و من کاملا آشفته بودم.به آدم ها فکر می کردم.به دوست داشتن هایشان.یکبار پرسیده بودم چطوری میشود فهمید فلانی دوستت دارد و جواب گرفته بودم به اندازه ی کارهایی که برایت می کند به اندازه ی همه ی از خود گذشتگی هایش به اندازه ی همه ی اینهاست که میشود فهمید یک نفر چقدر دوستت دارد.

نمی دانم تعریفش چقدر شامل حال قضیه ی دوست داشتن می شود اما فکر میکنم می شود روش حساب کرد.نمیدانم ادم ها بابت دوست داشتنشان چقدر مسئولند کاری را انجام بدهند چقدر باید برای اثباتش تلاش کنند که اصلا لازم است دوست داشتن را اثبات هم کرد؟هیچ کدام را نمی دانم و همه ی اینها اسباب پریشان حالی من است.

یادم میاید به حرف های پ انوقت ها که می گفت اگر میم این اخلاقش را تغییر بدهد اگر بیاید برویم پیش یک مشاور و ببینیم ریشه های این مشکل لعنتی کجاست یعنی مرا دوست دارد یعنی زندگی مشترکمان و شماها را دوست دارد انقدری که حاضر است به خاطرش تلاش کند بیاید بعضی چیزها را تغییر بدهد.

و من به دومین تعریف از دوست داشتن رسیده بودم.اینکه چقدر ادم ها باید به خاطر دوست داشتن کسی تغییر کنند.اصلا تغییر کردن لازم است؟

یک قضیه ای وجود دارد و انهم نگاه آدم هاست به زندگی.وقتی دو تا ادم بهم میرسند و بعد از یک مدت می فهمند همدیگر را دوست دارند شروع می کنند به ساختن یک رابطه ی دوتایی و سعی می کنند مشکلات و فرق هایشان را باهم حل کنند تا اینجای قضیه هیچ چیز سخت و غیر قابل حل کردنی نیست اما همه ی تلخی داستان می رسد به انجا که یکی به ان یکی می گوید من این لباس هات را دوست ندارم میشود عوضشان کنی؟بعد ان یکی در میاید که چرا؟مشکلش کجاست؟ راست هم می گوید ان لباس بدبخت از نظر یکی خوب نیست و از نظر ان یکی عالیست! لباس و مدل مو و نحوه ی غذا خوردن و راه رفتن و همه و همه ریز هستند انقدری که اصلا به چشم نمیایند فقط گاهی مثل نشگونهای ریز تن رابطه را اذیت می کنند.می شود اینطور تعبیرش کرد که عزیزم شما که مشکل بینایی نداشته ای دیدی که فلانی موهاش را انطور کوتاه می کند انطوری لباس می پوشد دیدی عادت دارد چه کارهایی کند که از نظر تو گاهی بعضی هاشان عجیب و غریب و غیر منطقی است.پس اینجا نباید به امید تغییر دادن کسی وارد یک رابطه شد که می خواهی جدیش هم کنی!!و حالا فرض را می گیریم روی این قضیه که دو طرف با فکر کنار امدن و حل و فصل کردن و گاها عادت کردن باهم این رابطه را شروع کردند اما حالا که رسیده اند به یک نقطه ی تعادل بر می گردنندو می بینند بعضی چیزها اگر تغییر می کردند چقدر بهتر بود.

و من نمیدانم ادم ها چقدر برای بدست اوردن ان یکی رابطه یشان باید تغییر کنند که اصلا مگر همینی که خودشان هستند چه عیبی دارد که طرف می گوید تغییرش بدهی خوب می شود که شاید ان عادت ها و ان عقاید اصلا از نظرش هیچ مشکلی نداشته باشد که تغییر دادنش برایشان غیر قابل هضم باشد.

و بعد می رسم به خودم منی که شروع کردم برای اثبات دوست داشتنم کارهایی را انجام بدهم و انجام ندهم خودم کسی بوده است که تصمیم گرفت اینطوری میشود رابطه ای را نجات داد پس هیچ منت و حرف اضافه ای نیست و وای به روزی که من بابت این تغییری که کرده ام انتظار داشته باشم انتظار اینکه پس چرا تو هیچ وقت از ان چیزهایی که مرا عذاب میدهند دور نمی شوی از همه ی انهایی که می توانی انجامشان بدهی و مرا خوشحال کنی؟و این انتظار کشنده است چون این فقط تو هستی که فکر میکنی بعضی چیزها ناخوبند و او با همه ی اینها بزرگ شده است بیشتر از دو دهه همینطور زندگی کرده و تغییر همه ی ان چیزهایی که رویشان زوم کرده ام برایش نه که غیر ممکن باشد نه غیر قابل قبول است.اینجاست که اگر مجبور باشد برای خوشایند تو کاری را انجام بدهد باید نیمی از خودش را فراموش کند و یا تو شبیه زندگی کردن او بشوی یا او شبیه تو.خیلی شیک و مجلسی اش این است که مثل دو تا ادم متمدن قرن 21ام به عقاید هم احترام بگذارند و هرکس سرش به کار خودش گرم باشد که انطوری بیشتر از انکه او شریک زندگی ات باشد میشود فقط یک ادم قابل احترام برای تو که عقایدش را هم قبول نداری و فقط او را جزو ادم های محترم میشماری!

و فکر میکنم ادم ها اگر قرار باشد برای خوشایند دیگران کاری را انجام بدهند و این را مبنای دوست داشتنشان قرار دهند باید قدرت اراده و تصمیم گیریشان را بگذارند دم کوزه ای و نوش کنند.

مطمئنا هیچ ادمی انقدری کامل نیست که بگوید من هیچ نقصی ندارم اما تا وقتی خودش اراده نکند رفع کردن ان نقص ها در صورتی که خودش قبول داشته باشد از عهده ی هیچ کسی بر نمیاید انقدری که فکر میکنم حتی دوست داشتن لیلی و مجنون گونه هم نمی تواند او را به کاری تشویق وادار یا هر چیز دیگری کند.پس دو تا راه بیشتر نمی ماند یکی ان که باهم مسالمت امیز زندگی کنند و نمک نپاشند روی زخم های قدیمی و یا اینکه اگر ته تهش نشد هیچ کاری کرد خیلی مسالمت امیز همیدگر را ترک کنند.

فقط تنها چیزی که مرا از توی این گرداب تناقض های تعریفی از دوست داشتن می کشد بیرون این است که هرتغییری که با میل و اراده ی خود ان ادم باشد همیشه ماندگار میماند چون خودش خواسته چون خودش تصمیم گرفته و وادار نشده. شنیده ام که می گویند فلانی به عشق ان یکی فزضا اعتیادش را ترک کرد که این از ان مثال هایی است که ادم نمیداند چطور اتفاق افتاده؟خود ان طرف درگیر اعتیاد اراده اش قوی بوده؟ طرفش را خیلی دوست داشته؟یا طرفش بلد بوده چطور او را بیاورد توی راهی که به نظرش درست است؟!یا شاید هم از همین دسته ای باشد که خودش خواسته پس یک تغییر ماندگار شده ولی تهش می گوید به خاطر فلانی است که من الان اینطوریم.

و هم چنان دوست داشتن و راه هایی که میشود به کسی نشان داد که چقدر دوستش داری هنوز برایم مبهم است.


تاریخ : دوشنبه 30 دی 1392
بازدید : 777
نویسنده : plak10

پسری ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﻨﺖ ﺭﺍ ﻋﺮﯾﺎﻥ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ ﺑﺎﻧﻮ !
ﺑﻠﮑﻪ ﻟﺒﺎﺱ ﻋﺮﻭﺱ ﺑﺮ ﺗﻨﺖ ﻣﯿﮑﻨﺪ ...
ﺑﻔﻬﻢ ﻋﺸﻖ ﺍﮔﺮ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺩ
ﻟﺬﺕ ﺑﻮﺳﻪ ﺑﺮ ﭘﯿﺸﺎﻧﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻟﺐ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻮﺩ ...
ﺍﮔﺮ ﻋﺸﻖ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺑﺎﺷﺪ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺳﺘﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﺣﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﺵ ﻣﯿﮑﻨﺪ
ﻭ ﺍﺯ ﺑﺮﻕ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﻣﺴﺖ ﻣﯿﺸﻮﺩ
ﺍﺣﺘﯿﺎﺝ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﯽ ﻭ ﻫﻤﺨﻮﺍﺑﯽ ﻧﯿﺴﺖ ...
ﺍﮔﺮ ﻋﺸﻘﺖ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ
ﺍﺯ ﺩﻭﺭﯼ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﻫﻢ ﻟﺬﺕ ﻣﯿﺒﺮﯾﺪ
ﭼﻮﻥ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﻫﺴﺘﯽ ﺟﺎﯾﺖ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻗﻠﺒﺶ ﺛﺎﺑﺖ ﻭ ﺩﺳﺖ ﻧﺨﻮﺭﻧﯿﺴﺖ !!
ﻻﺯﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻫﻔﺖ ﻗﻠﻢ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺧﻮﺷﮑﻠﺘﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺩﻟﺶ ﺭﺍ ﺑﺒﺮﺩ .
ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺗﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﻗﯿﺎﻓﻪ ﻭ ﺧﻮﺩ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺣﺎﮐﻢ ﺫﻫﻦ ﺍﻭ ﻫﺴﺘﯽ ...
ﺍﯾﻦ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﯾﻌﻨﯽ
ﺑﺎﻟﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺧﻮﺩت;
ﮐﻪ یک ﻣﺮﺩﯼ در ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﺗﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﮑﯿﻪ ﮔﺎهت است
ﻭ ﯾﻘﯿﻦ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﻧﺘﺨﺎﺑﺶ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﺑــــــــــــــــــــــــــــــﺲ


تاریخ : دوشنبه 30 دی 1392
بازدید : 694
نویسنده : plak10

aramesh_bo3e com

چرا دیگه جوابمو نمیدی؟ اینقدر ازم بدت میومد؟

 

ما که باهم خوب بودیم
یهو چی شد! لااقل دلیلش رو بهم بگو
یعنی اون گوشه های دلت هم هیچ جایی واسه من نیست؟
هیچی نمیخوای بگی؟ دلم خیلی تنگ شده برات
بدون تو زندگیم هیچ معنی و مفهومی نداره
همش به یه نقطه خیره میشم و به تو فکر میکنم
تو رو خدا یه چیزی بگو. گوشیت هم که خاموشه

 

دارم دیوونه میشم. لااقل یه فحشی بد و بیراهی چیزی بده بهم
سکوتت واقعا آزار دهندست
دارم خاطره هامونو مرور میکنم.اون روز که کنار اون فواره نشسته بودیم
وقتی اون گل رز زرد رو دادم بهت.
اولش خندیدی و بعدش گریت گرفت. خوب یادمه که چی بهم گفتی
گفتی میترسی. از این میترسی یه روز تنهات بزارم.
گفتی بدون من زندگی برات معنی نداره
اشکاتو پاک کردم. بغلت کردمو آروم در گوشت گفتم
تو خود منی. هیچوقت خودمو تنها نمیزارم
قول میدم هیچوقت ترکت نکنم.
مگه روزی که روحم جسممو ترک کرده باشه
من سر قولم وایستادم. هنوز هستم. ولی تو چی.
زندگیت بدون من معنی پیدا کرده آره؟
لعنتی چرا اینکارو باهام میکنی؟ لذت میبری از اینکه حرفامو میخونی؟
زجر کشیدنمو میبینی و هیچی نمیگی؟
چرا لااقل یه چیزی نمیگی که بفهمم تو زندگیت دیگه هیچ جایی ندارم؟
چرا یه چیزی نمیگی که برم گورمو گم کنم؟
چرا آخه؟ مگه من باهات چیکار کردم؟
چرا حداقل باهام خداحاظی نمیکنی؟
یعنی حقم از این رابطه یه خداحاظ خشک و خالی هم نبود؟
دوست داری نفرینت کنم؟ دوست داری از خدا برات بد بخوام؟
دلم نمیزاره که واست غم و بدی بخوام. من دوستت دارم
تک تک لحظه هایی که کنارت بودم رو دوس دارم.
همشونو هر روز و هر شب تو آغوش میگیرم و مرور میکنم
با همونا زندگی میکنم. به همونا دل خوش میکنم
تو هم برو با کسی که فکر میکنی بیشتر از من میخوادت
با کسی که فکر میکنی بیشتر از من کنارش شادی
فقط بدون یکی هست که بهت فکر میکنه و هر لحظه برات آروزی خوشبختی میکنه
از خدا هم میخوام آه دلمو نشنیده و اشک چشمامو ندید بگیره
ازش میخوام جای من هواتو داشته باشه
خیلی دوستت دارم
خیلی
مواظب خودت باش…


تاریخ : دوشنبه 30 دی 1392
بازدید : 650
نویسنده : plak10

بچه که بودیم از آسمان باران می آمد

بزرگ که شدیم از چشمهایمان...!

بچه که بودیم دل درد ها را با هزار ناله میگفتیم همه میفهمیدند!

بزرگ شدیم درد دل را به صد زبان هم بگوییم هیچ کس نمی فهمد...

بچه که بودیم بستنیمان را گاز میزدند قیامت به پا می کردیم!!

چه بیهوده بزرگ شدیم...روحمان را گاز می زنند میخندیم...

بچه که بودیم همه را 10 تا دوست داشتیم

بزرگ که شدیم یکی را دوست نداریم و دیگری را تا سر حد مرگ

دوستش داریم...!

بچه که بودیم چیزی جز شادی نبود

بزرگ که شدیم تنها چیزی که نیست شادی است...!

خدایا نمیشود دوباره مارا بچه کنی؟!!


بهترین ها از دنیای دف نوازي و موسيقي سنتي، دنياي هنر و هنرمندان

RSS

Powered By
loxblog.Com

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید