عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

منوی کاربری

:: خوش آمدی : [Login_Name]
:: آخرین ورود:[Login_Date_Last]
:: نام کاربری : [Login_Username]
:: پنل کاربری
:: مشاهده پروفایل
:: ارسال پست جدید
:: ویرایش پروفایل
:: خروج از سایت
تاریخ : دوشنبه 29 مهر 1392
بازدید : 759
نویسنده : plak10

 

تو خودت گلی عزیزم...
 
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
من عاشق تو هستم
من تو رو می پرستم
یه عمره عاشقانه
به انتظار نشستم
تو ماه آسمونی
فرشته زمینی
برای قلب خستم
پناه اخرینی
بی تو گل وا نمی شه
دردم دوا نمی شه
دلم تا دنیا دنیاست
از تو جدا نمی شه
عاشقم من دنیای من تویی تو
عاشقم من رویای من تویی تو
ای که بی تو شبم سحر نمیشه

 

عاشقم من
عاشقم من دنیای من تویی تو
عاشقم من رویای من تویی تو
ای که بی تو شبم سحر نمیشه
عاشقم من


خدا کنه همیشه که یار من تو باشی
به هر کجا که هستم کنار من تو باشی
خدا خودش میدونه بی تو میشم دیوونه
بیا که بی تو ای گل بهار من خزونه
بی تو گل وا نمی شه
دردم دوا نمی شه
دلم تا دنیا دنیاست
از تو جدا نمی شه
عاشقم من دنیای من تویی تو
عاشقم من رویای من تویی تو
ای که بی تو شبم سحر نمیشه
عاشقم من

عاشقم من دنیای من تویی تو
عاشقم من رویای من تویی تو
ای که بی تو شبم سحر نمیشه
عاشقم من

عاشقم من دنیای من تویی تو
عاشقم من رویای من تویی تو
ای که بی تو شبم سحر نمیشه
عاشقم من
 
 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


تاریخ : دوشنبه 29 مهر 1392
بازدید : 648
نویسنده : plak10

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

 

زندگی با تو بودن است،

زندگی عشقت را به دل داشتن است،

زندگی برای من، با تو بودن است.

تیر نزن به قلب من ای محبوبم


تاریخ : دوشنبه 29 مهر 1392
بازدید : 650
نویسنده : plak10

یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش …
مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت …

طرف یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد …

مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه …
اون مرد گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر …
مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره …

توی شربت 2 تا قرص خواب خیلی قوی ریخت …
مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت …
مرد وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد و نوشت آخر لیست
و منتظر شد تا مرگ بیدار شه …

مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت!
بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم!


تاریخ : دوشنبه 29 مهر 1392
بازدید : 680
نویسنده : plak10

باز هم میخواهم بنویسم

 

از مهمانی دیشب من و دل ،

 

که بی شک جای تو خالی بود !

 

از مستی و بی قراری ام ،

 

که نگاهم در عطش دیدار تو بود !

 

از نقاشی کلمات بر بوم دلم ،

 

که واژه ها برای بیان حرف دلم

 

 حقیر بود !

 

از همه چیز که دست به دست

 

هم داده بودند

 

 

تا دوباره قلم را بردارم ،

 

با او آشتی کنم

 

و اینها همه به خاطر تو بود !

 

برای تو ...

 

به راستی تو کیستی؟!

 

تو کیستی که دنیایم را

 

در هاله ی چشمانت می بینم

 

اگر دور از تو باشم ،

 

نهال وجودم پرپر می شود ...

 

و اگر با تو باشم ،

 

از لحظه های سرد تنهایی می گریزم

 

و به تو پناه می آورم ...

 

نمی دانم ...!

 

ای کاش ، 

 

ای کاش تو نیز دلتنگم باشی ...

 

ای کاش تو نیز عشقت را به من هدیه

 

دهی

 

تا من تمام روزهای زندگیم را ،

 

بدون هیچ واهمه ای به پای تو بریزم...

تاریخ : دوشنبه 29 مهر 1392
بازدید : 656
نویسنده : plak10

دلم برای دیدن چشمهای قشنگت تنگ شده است
دلتنگی هایم همیشگیست
اشکهای روی گونه ام تمام نشدنیست
حالا دیگر حتی گرفتن دستهایت یکی از آرزوهای من است
در آغوش گرفتنت رویای شیرین من است
رویایی که در سر دارم قشنگترین صحنه زندگی من است
تو نمیدانی که آنچه در دل دارم درد چند ساله ی من است
تو نمیدانی که بودنت بهانه ای برای بودن من است
پس بدان و بمان با منی که بی تو ، حتی یک لحظه نیز نمیتوانم بی تو بودن را تحمل کنم
آن زمان که عاشق شدم ، آن لحظه که تو به قلبم آمدی ، قلبم تا ابد مال تو شد و نفس کشیدنم به شرط بودن تو شد
آری حالا که تو هستی ، دلتنگی نیز با من است، سخت است دور از تو بودن تحمل این درد کار من است.
هر لحظه که نفس میکشم ، عاشقتر میشوم ، هر چه با تو می مانم تشنه تر میشوم.
تشنه ی گرفتن دستهای گرمت  .
دلم برایت تنگ شده عزیزم ، دلم تنها تو را میخواهد عزیزم.


تاریخ : دوشنبه 29 مهر 1392
بازدید : 677
نویسنده : plak10

شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی،

 

تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا كردم


تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم


پس از یك جستجوی نقره ای دركوچه های آبی احساس


تورا از بین گل هایی كه در تنهایی ام رویید با حسرت جدا كردم


و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی


دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی


و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

 تو را در دشتی از تنهایی و

حسرت رها كردم


همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت



حریم چشمهایم را به روی اشكی از

 

جنس غروب ساكت و نارنجی

 

خورشید واكردم



نمیدانم چرا رفتی نمیدانم شاید خطا كردم



و تو بی آنكه فكر غربت چشمان من باشی


نمی دانم كجا تا كی برای چه ولی رفتی

 


و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

 


و بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت



و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد



و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره

 

با مهربانی دانه بر میداشت


تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد



و بعد از رفتنت دریاچه بغضی كرد


كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد



وبعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید


كسی از پشت قاب پنجره آرام وزیبا گفت:



تو هم در پاسخ این رفتن بگو در راه انتخابم خطا كردم



و من در حالتی ما بین اشك و حسرت و تردید



و من در اوج پاییزی ترین حالت یك دل میان

 

 غصه ای از جنس بغض

 

 كوچك یك ابر



نمیدانم چرا شاید به رسم و عادت

 

 پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی

 

باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم


تاریخ : دوشنبه 29 مهر 1392
بازدید : 558
نویسنده : plak10

                   يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛

آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم

و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی

تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابد

باهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من

هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه

جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه

چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه مي‌دوني؟ من اينجا

خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم.

فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامه‌ش

نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟

من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و

زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی

تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من

قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه

مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند

كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.

من هم خيلي تنهام».

حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی

خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که

نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام ...    


تاریخ : دوشنبه 29 مهر 1392
بازدید : 657
نویسنده : plak10

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

                                شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

روز وشب خوابم نمی آید بچشم غم پرست        

                                بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع

رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد       

                               همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع

گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو                 

                              کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع

در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست     

                              این دل زارنزار اشک بارانم چو شمع

در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست         

                             ورنه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع

بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است      

                              با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع

کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت     

                              تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع

همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو      

                             چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع

سر فرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین      

                            تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع


تاریخ : دوشنبه 29 مهر 1392
بازدید : 485
نویسنده : plak10
 
 
 
الو ... الو... سلام 
 
کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟ 
 
مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟ 
 
پس چرا کسی جواب نمیده؟ 
 
یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟ 
 
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده. 
 
بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ... 
 
هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .
 
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ 
 
فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ 
 
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا 
 
باهام حرف بزنه گریه میکنما... 
 
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛ 
 
بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..
 
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم
 
میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...
 
چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
 
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .
 
اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ 
 
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟
 
نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟
 
مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.
 
مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .
 
مگه ما باهم دوست نیستیم؟
 
پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟
 
خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟
 
مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...
 
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:
 
آدم ،محبوب ترین مخلوق من..
 
چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...
 
کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. 
 
کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ... 
 
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی... 
 
کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخند برلب داشت برای همیشه به خواب فرو رفت

تاریخ : دوشنبه 29 مهر 1392
بازدید : 634
نویسنده : plak10

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .

به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .

آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم .

من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود.

از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش نشسته بودم.

تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه.

بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” .

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .

من با کسی قرار نداشتم.

ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم

درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید .

من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود.

آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید

من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره

میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم

قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی

با وقار خاص و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم .

من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه

من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.

با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه.

اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم

اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”

سالهای خیلی زیادی گذشت ...

به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده

فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند

یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه

دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته

این چیزی هست که اون نوشته بود:

” تمام توجهم به اون بود.

آرزو میکردم که عشقش برای من باشه.

اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم.

من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه.

من عاشقش هستم.

اما …. من خجالتی ام … نمی‌دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….

ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..”


بهترین ها از دنیای دف نوازي و موسيقي سنتي، دنياي هنر و هنرمندان

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران