عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : سه‌شنبه 05 شهریور 1392
بازدید : 725
نویسنده : plak10
تلخ ميگذرد
اين روزها را ميگويم
که قرار است

از تو
که آرام جان لحظه هايم بوده اي …
براي دلم
يک انسان معمولي بسازم ...


قرار شـد اشکـَنـَـک باشد و سر شکستـَنَـک
اما اين بازي که تو راه انداختي ...
سراسر دل شکستنـَـک بود و بس!







به هـــرکـــس مـــي نگـــــرم در شـــکايــت اســت
حــــــيــرانم که لــــذت دنــــيا به کام کيســــــت !!






خدايا !
هرگز کسي را ، به چيزي که قسمتش نيست ، عادت نده ...












اينجا جاييست که . . .
عشقبازي نمي کنند با هم . . .
با هم ، با عشق ، بازي ميکنند . . . !








به بـــــودن ها ، ديـ ـ ـ ـ ـ ـ ـر عــــــادت كـــــن و
به نبـــــودن ها ، زود ...











دلم براي کودکيم تنگ شده
براي روزهايي که باورم ساده بود
همه آدم ها را دوست داشتم
مرگ مادر "کوزت" را باور مي کردم و از زن "تنارديه" کينه به دل مي گرفتم
مادرم که مي رفت به اين فکر بودم مثل مادر "هاچ" گم نشود
دلم مي خواست "ممُل" را پيدا کنم
از نجاري ها که مي گذشتم گوشه چشمي بدنبال "وروجک" مي گشتم
تمام حسرتم از دنيا،نوشتن با خودکار بود
دلم تنگ شده
شايد يک روز در کوچه بازار فريب دست من ول شد و او رفت








ميدوني بهشت کجاست ؟
يه فضـايِ چند وجب در چند وجب
بينِ بازوهايِ کسي که دوسـتش داري .
(حسين پناهي)









يادمان باشد
امده ايم که با زندگي کردن قيمت پيدا کنيم
نه به هر قيمتي زندگي کنيم....









لبخند كه زد
توي چال گونه اش افتادم
پاي منطقم شكست ..!
و من
عاشق شدم ...

 



مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


بهترین ها از دنیای دف نوازي و موسيقي سنتي، دنياي هنر و هنرمندان

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران