عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : شنبه 02 شهریور 1392
بازدید : 782
نویسنده : plak10


مرا هست کفشی ز عصر حجر / که میراث مانده ز جد پدر

شریک غمش بوده و شادیش / به پا کرده در جشن دامادیش

خدایش بیامرزد آن زنده یاد / که از خود هم این ارث بر جا نهاد

چو هی میبرم پیش هر پینه دوز / ز مغزش پریده است برق و فیوز!

بود چون که جان سخت چون کرگدن / بپوشم به هر گاه و بیگاه من

هر آنچه ز وزنش گویم کم است / که سنگین چنان کله رستم است

ز پایم بود چند سانتی گشاد / چو پاپوش افراسیاب و قباد

مرتب به پایم لخ لخ کند / ندارد چو کف پای من یخ کند

ز بس خورده اقسام واکس و پماد / مرا رنگ اصلش نیاید به یاد

ولی من ز بابای جنت پناه / شنیدم که رنگش بوده سیاه

بسی نعل خورده است بر تخت آن / شاه سم قاطر پادگان!

به هر سوی آن خورده صد دانه میخ / فرو میرود توی پایم چو سیخ

همی‌ترسم آخر به جرم قاچاق / که مامور گردد برایم براق

که این جزو آثار تاریخی است / چرا که خطوط تهش منحنی است

اگر عمر باقی است، سال دگر / سپارم من آن را به امواج بحر

که تا همچو زورق همراه باد / رود گویی اصلا ز مادر نزاد

و یا میزنم واکس بر رویه‌اش / گذارم سپس داخل موزه‌اش


مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


بهترین ها از دنیای دف نوازي و موسيقي سنتي، دنياي هنر و هنرمندان

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران