عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393
بازدید : 955
نویسنده : plak10

غم ها پـا دارند ، نمی شود ازشان فرار کرد دنبالت می کنند،
آنقدر دنبالت میکنند که نهایتا می افتند به کوچه ی فرعی ضمیر
ناخود آگاهت ، میرسند به خواب هایت ...
وای از آن روز که مسیر خواب هایت را یاد بگیرند
وای از آن روز که بفهمند در سرت آرزوهای قشنگ داری ،
دلت میخواهد سرت را بگذاری روی پاهای غم تا برایت مهربانی کند تا یادت برود هیچ چیز جای هیچکس را پر نمیکند ،
امــا غمها مهربانی کردن نمیدانند...
شک ندارم که غم ها پا دارند. غم ها مثل آدم ها نیستند که بشود گذاشتشان و گذشت.
غم ها دنبالمان می آیند؛ حتی گاهی زودتر از ما به مقصد می رسند...
غمها لعنـتی اند باید دورشان زد ... !

 

عکس و تصویر


تاریخ : چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393
بازدید : 578
نویسنده : plak10

زن و شوهر جوانی که تازه ازدواج کرده بودند برای تبرک و گرفتن نصیحتی از پیر دانا نزد او رفتند.

پیرمرد دانا به حرمت زوج جوان از جا برخاست و آنها را کنار خود نشاند او از مرد پرسید: تو چقدر همسرت را

دوست داری!؟

مرد جوان لبخندی زد و گفت: تا سرحد مرگ او را می پرستم! و تا ابد هم چنین خواهم بود!

و از همسرش نیز پرسید: تو چطور! به همسرت تا چه اندازه علاقه داری!؟

زن شرمناک تبسمی کرد و گفت: من هم مانند او تا سرحد مرگ دوستش دارم و تا زمان مرگ از او

جدا نخواهم شد و هرگز از این احساسم نسبت به او کاسته نخواهد شد.

پیر عاقل تبسمی کرد و گفت: بدانید که در طول زندگی زناشویی شما لحظاتی رخ می دهند که از یکدیگر

تا سرحد مرگ متنفر خواهید شد و اصلا هیچ نشانه ای از علاقه الآنتان در دل خود پیدا نخواهید کرد.

در آن لحظات حتی حاضرنخواهید بود که یک لحظه چهره همدیگر را ببینید.

اما در آن لحظات عجله نکنید و بگذارید ابرهای ناپایدار نفرت از آسمان عشق شما پراکنده شوند و

دوباره خورشید محبت بر کانون گرمتان پرتوافکنی کند.

در این ایام اصلا به فکر جدایی نیافتید و بدانید که "تاسرحد مرگ متنفر بودن" تاوانی است که برای "

تا سرحد مرگ دوست داشتن" می پردازید

عشق و نفرت دو انتهای آونگ زندگی هستند که اگر زیاد به کرانه ها بچسبید، این هردو احساس

را در زندگی تجربه خواهید کرد.

سعی کنید همیشه حالت تعادل را حفظ کنید و تا لحظه مرگ لحظه ای از هم جدا نشوید...


تاریخ : چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393
بازدید : 968
نویسنده : plak10

روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می كرد. خدا گفت : چیزی از من بخواهید. هر چه كه باشد‚ شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب كنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.

و هر كه آمد چیزی خواست. یكی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یكی جثه ای بزرگ خواست و آن یكی چشمانی تیز. یكی دریا را انتخاب كرد و یكی آسمان را.

در این میان كرمی كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی ‚ نه آسمان ونه دریا. تنها كمی از خودت‚ تنها كمی از خودت را به من بده.

و خدا كمی نور به او داد.

نام او كرم شب تاب شد.

خدا گفت : آن كه نوری با خود دارد‚ بزرگ است‚ حتی اگربه قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی كه گاهی زیر برگی كوچك پنهان می شوی.

و رو به دیگران گفت : كاش می دانستید كه این كرم كوچك ‚ بهترین را خواست. زیرا كه از خدا جز خدا نباید خواست.

××××

هزاران سال است كه او می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نیست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسی نمی داند كه این همان چراغی است كه روزی خدا آن را به كرمی كوچك بخشیده است.

 

(اینجا هزاران کرم شب تاب هست)

http://imgdl1.topnop.ir/uploads/201201/tpn4657/large/O509eO4LYv.jpg

 

http://imgdl1.topnop.ir/uploads/201201/tpn4657/large/Xg7hxhm8k7.jpg

http://imgdl1.topnop.ir/uploads/201201/tpn4657/large/F8OEpWXvfu.jpg


تاریخ : چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393
بازدید : 964
نویسنده : plak10
روزی حضرت موسی (ع) رو به درگاه خداوند درخواست نمود:
«بار الها! می خواهم بدترین بنده ات را ببینم.»

ندا آمد:
«صبح زود به درب ورودی شهر برو. اولین كسی كه از شهر خارج شد او بدترین بنده من است.»
حضرت موسی (ع) اول صبح روز بعد به درب ورودی شهر رفت.

پدری با فرزندش اولین نفری بودند كه از درب شهر خارج شدند.
حضرت موسی (ع) پیش خود گفت:
«بدبخت خبر ندارد بدترین خلق خداست!»
حضرت موسی (ع) پس از بازگشت رو به درگاه خداوند نمود و ضمن تقدیم سپاس از اجابت خواسته اش ،
عرضه داشت كه:

«بار الها!حال می خواهم بهترین بنده ات را ببینم.»
ندا امد:
«اخر شب به درب ورودی شهر برو. اخرین نفری كه وارد شهر شود او بهترین بنده من است.»
هنگامی كه شب شد حضرت موسی (ع) به درب ورودی شهر رفت.
با تعجب دید كه اخرین نفری كه از درب شهر وارد گردید همان پدر با فرزندش می باشد.
حضرت موسی (ع) رو به درگاه خداوند با تعجب و درماندگی عرضه داشت:
«بار الها!چگونه ممكن است كه بدترین و بهترین بنده ات یك نفر باشد؟»
ندا امد:
یا موسی! این بنده صبح كه می خواست با فرزندش از درب ورودی شهر خارج شود بدترین بنده من بود.
اما...»
اما هنگامی كه نگاه فرزندش به كوههای عظیم افتاد از پدرش پرسید:
«بابا! بزرگتر از این كوهها چیست؟»
پدر گفت:
«زمین»
فرزند پرسید:
«بابا! بزرگتر از زمین چیست؟»
پدر جواب داد:
«اسمانها»
فرزند پرسید:
«بابا! بزرگتر از اسمانها چیست؟»
پدر در حالی كه به فرزندش نگاه میكرد، اشك از دیدگانش جاری شد و گفت:
«فرزندم! گناهان پدرت است كه از اسمانها نیز بزرگتر است...»
فرزند پرسید:
«بابا! بزرگتر از گناهان تو چیست؟»

پدر كه دیگر طاقتش تمام شده بود نتوانست دیدگان ابر الود خویش را كنترل نماید. به ناگاه بغضش تركید و گفت:
«دلبندم! بخشندگی خدای بزرگ از تمام هر چه هست بزرگتر و عظیمتر است...!»
 
 
 
 
 

تاریخ : یکشنبه 31 فروردین 1393
بازدید : 907
نویسنده : plak10

میدانی...
بعضی ها را هر چقدر که بخوانی... خسته نمیشوی!
بعضی عا را هر چقدر گوش دهی... عادت نمیشوند!
بعضی ها هر چقدر تکرار شوند... باز بکرند و ناب!
دیده ای !
شنیده ای!
بعضی ها بی نهایتند!
مثل مادر....

نمیتوانم کلامی در مورد اش بنویسم و عاجزم
فقد از خداوند میخواهم که
خـدایا بالاتر از بهشت هم داری..؟
برای زیر پای مــــــــادرم می خواهم...

***روز مادر رو به همه مادران هم ميهنيم تبريك ميگم***

thumb_HM-2013480695280478561397921834.49

تاریخ : یکشنبه 24 فروردین 1393
بازدید : 1931
نویسنده : plak10

 

آهای کافـﮧ چی …
در این روزهاے پر رفت و بی آمد
ندیدی عزیزی را کـﮧ تمام ِ تلاشش در رفتـטּ بود و نماندטּ ؟
این آخرے ها خبر دیدنش را در کافـﮧ اے بـﮧ مـטּ دادند ؛
اگر رفتـﮧ کـﮧ هیچاگر باز هم آمد تو قهوه ای تلخ تر از تمامی تلخ ها بـﮧ حساب مـטּ برایش بریز ,
اگر از تلخی اش گلـﮧ و شکایتی کرد بگو :فلانی گفت :این تلخی در برابر رفتنت هیچ است .
بگو : کـﮧ فلانی در بـﮧ در این کافه بـﮧ آטּ کافه در پی تو بود بی انصاف !آهای کافـﮧ چی حواست با مـטּ است ؟





هی کافه چی ...
زهرمار بیاور....
زهرمار خیلی میچسبد به درد هایم ...
این همه صندلی خالی ....
بیخیال خیلی وقت است کرکره دنیا به روی من کشیده شده است ..





زیبا ساز وبلاگ --- babol211.blogfa.comزیبا ساز وبلاگ --- babol211.blogfa.com

 


تاریخ : یکشنبه 24 فروردین 1393
بازدید : 871
نویسنده : plak10

 

چرا همش به سلامتی...؟!
 
این دفعه تو روح همه اونایی که خیانت میکنن...
 
تو روح همه اونایی که آدمو وابسته میکنن و بعدش خیلی راحت ولت میکنن...
 
تو روح همه بـــــی معرفتا...
 
نامــــردا...
 
 
 

1392572829429281_orig.jpg

 

 


تاریخ : یکشنبه 24 فروردین 1393
بازدید : 766
نویسنده : plak10

آشناهای غریب همیشه زیادند

آشناهایی که میایند و میروند

آشناهایی که برای ما آشنایند

ولی ما برای آنها...

نمیدانم واقعا چرا و چگونه میشود

که همه روزی

آشنای غریب میشوند

یکی هست ولی نیست

یکی نیست ولی هست

یکی میگوید هستم ولی نیست

یکی میگوید نیستم ولی هست

و در پایان همه بودنها و نبودنها

تازه متوجه میشوی

که:
یکی بود هیشکی نبود

این است دردی که درمانش را نمیدانند

و ما هم نمیدانیم

که آن یکی که هست کیست

و آن هیچکس کجاست

کاش میشد یافت

کاش میشد شکستنی نبود

کاش میشد زیر بار این همه بودن و نبودن

خرد نشد.....


تاریخ : یکشنبه 24 فروردین 1393
بازدید : 881
نویسنده : plak10

به خاطر تو خورشید را قاب می کنم و بر دیوار دلم می زنم

به خاطر تو اقیانوس ها را در فنجانی نقره گون جای می دهم

به خاطر تو کلماتم را به باغهای بهشت پیوند می زنم

به خاطر تو دستهایم را آیینه می کنم و بر طاقچه یادت می گذارم

به خاطر تو می توان از جاده های برگ پوش و آسمانهای دور دست چشم پوشید

به خاطر تو می توان شعله تلخ جهنم را

چون نهری گوارا نوشید

به خاطر تو می توان به ستاره ها محل نگذاشت

به خاطر روی زیبای تو بود

که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند

به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود

که دست هیچ کس را در هم نفشردم

به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود

که حرفهای هیچ کس را باور نداشتم

به خاطر دل پاک تو بود

که پاکی باران را درک نکردم

به خاطر عشق بی ریای تو بود

که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم

به خاطر صدای دلنشین تو بود

که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست

عزیزم...

عشق را در تو ، تو را در دل ، دل را در موقع تپیدن

وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم

من غم را در سکوت ، سکوت را در شب ، شب را در بستر

وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را

به خاطر تو دوست دارم


تاریخ : شنبه 23 فروردین 1393
بازدید : 971
نویسنده : plak10
زندگینامه عطار نیشابوری ،فرید الدین ابوحامد محمد فرزند ابوبکر ابراهیم عطار نیشابوری، از شاعران و عارفان نامی نیمه‌ی دوم سده‌ی ششم و نیمه‌ی اول سده‌ی هفتم هجری است.

زندگینامه عطار نیشابوری

فرید الدین ابوحامد محمد فرزند ابوبکر ابراهیم عطار نیشابوری، از شاعران و عارفان نامی نیمه‌ی دوم سده‌ی ششم و نیمه‌ی اول سده‌ی هفتم هجری است. آن‌چه درباره‌ی زایش و رویش و مشرب و شعرهای وی در زیست‌نامه‌ها آمده است از افسانه و خیال‌پردازی خالی نیست. به همین سبب تاریخ زایش و چه‌گونه‌گی مرگ و یا جان‌باختن و تعداد آثار مسلم وی، هم چنان در غباری از تیره‌گی و تردید قرار دارد.بر پایه شواهد و اسناد موجود، وی در فاصله‌ی سال‌های ۵۳۷ تا ۵۴۰ هجری، در دَکَن، روستایی خوش آب و هوا، از توابع فرهنگْ شهر ِ نیشابور، پا به عرصه‌ی هستی نهاد. و در سال ۶۱۷ هجری، به هنگام قتل و عام مردم نیشابور به دست مغولان، وی نیز جان باخت. عطار نیمی از عمر خود را، چون بسیاری از تبار خویش، به پیشه‌ی عطاری- دارو فروشی- و طبابت گذراند، و چنان که خود می‌گوید:

به داروخانه پانصد شخص بودند
که در هر روز نبض می‌نمودم

نیمه‌ی دوم عمر خود را عطار وقف تألیف و سرودن اشعار عرفانی کرد. درباره‌ی چرایی و چه‌گونه‌گی دگرگونی درونی و رویکرد عطار به عالم عرفان، داستانی چند ساخته و پرداخته شده است. یکی از آن داستان‌ها بدین قرار است که: روزی فریدالدین عطار نیشابوری در مغازه‌ی خود مشغول کار بود . درویشی آمد و به وی سلام کرد . پس از چندی درویش از وی پرسید که تو چگونه می‌میری، ای عطار؟

شیخ عطار پاسخ داد : همان گونه که تو می‌میری.

درویش گفت : من به این صورت می‌میرم ٬ آن‌گاه کفش خود را زیر سر خود گذارده و دراز می کشد و یک الله می گوید و می‌میرد . گویند همین رخ‌داد زمینه ساز دگرگونی عطار شد. عطار عارفی فرهیخته بوده است، نقل است که وی بیش از چهار صد اثر را خوانده و مورد بررسی قرار داده است.

زیبا ساز وبلاگ --- babol211.blogfa.comزیبا ساز وبلاگ --- babol211.blogfa.com

 


بهترین ها از دنیای دف نوازي و موسيقي سنتي، دنياي هنر و هنرمندان

RSS

Powered By
loxblog.Com

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید