عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : شنبه 15 تیر 1392
بازدید : 767
نویسنده : plak10

 

ﺍﯾﻨﺘﺮﻧﺖ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺳﯿﺴﺘﻢ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪﯼ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﯿﮑﻨﻪ
ﭼﻮﻥ ﺷﺒﻬﺎ ﻗﻄﻊ ﻣﯿﺸﻪ
ﻫﻮﺍ ﺍﺑﺮﯼ ﺑﺎﺷﻪ ﻗﻄﻊ ﻣﯿﺸﻪ
ﺑﺮﻓﯽ ﺑﺎﺷﻪ ﻗﻄﻊ ﻣﯿﺸﻪ
ﺑﺎﺭﻭﻧﯽ ﺑﺎﺷﻪ ﻗﻄﻊ ﻣﯿﺸﻪ
ﻣﻮﺩﻣﺖ ﺗﻮ ﺳﺎﯾﻪ ﺑﺎﺷﻪ ﻗﻄﻊ ﻣﯿﺸﻪ
ﺧﻮﺩﺕ ﺗﻮ ﺳﺎﯾﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﻗﻄﻊ ﻣﯿﺸﻪ
ﻋﯿﻨﮏ ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ ﺑﺰﻧﯽ ﻗﻄﻊ ﻣﯿﺸﻪ
ﺣﺎﻻ ﺍﻣﮑﺎﻥ ﺩﺍﺭﻩ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﻫﻢ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ ﺑﺎﺷﻪ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻗﻄﻊ ﺑﺸﻪ ،
ﺧﻮﺏ ﻃﺒﯿﻌﯿﻪ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﻫﺮ ﺳﯿﺴﺘﻤﯽ ﺷﺎﯾﺪ ﯾﻪ ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ ﻣﺸﮑﻞ ﻓﻨﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ ﺩﯾﮕﻪ !!!

ﻧﺨﻨﺪ !!! ﺑﺨﻨﺪﯼ ﻫﻢ ﻗﻄﻊ ﻣﯿﺸﻪ
..
 
 
 

تاریخ : شنبه 15 تیر 1392
بازدید : 795
نویسنده : plak10

 

هوای مُردن

بیخ گوش من است

همانجایی که روزی

رد نفسهای تو بود
 
1373086854905917_orig.jpg

در ناامیدی بسی امید است عزیزانم هیچوقت خسته نشید از زندگی


تاریخ : شنبه 15 تیر 1392
بازدید : 1131
نویسنده : plak10

 

 

 

در خود نگاه میکنم تا ببینم خطا کجاست؟؟
بعد از کمی تامل و قدری سکوت پی می برم …
آنجا که خالی از خداست،خطاست !
 
 
1373087589400288_orig.jpg

تاریخ : شنبه 15 تیر 1392
بازدید : 861
نویسنده : plak10

 

نگاه ساکت باران به روي صورتم دزدانه ميلغزد ،
ولي باران نمي داند که من دريايي از دردم ،
به ظاهر گرچه ميخندم ولي اندر سکوتي تلخ ميگريم...
 
1373087699193782_orig.jpg

تاریخ : شنبه 15 تیر 1392
بازدید : 1057
نویسنده : plak10

 

در هیاهوی زندگی دریافتم چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت ،

در حالیکه گویی ایستاده بودم !

چه غصه هایی که فقط به غم دلم حاصل شد،

در حالیکه قصه کودکانه اى بیش نبود !

دریافتم کسی هست که اگر بخواهد میشود و اگر نخواهد نمی شود !

به همین سادگی …


چشمه ها در جاری شدن و علف ها در سبز شدن معنی پیدا میکنند

کوه ها با قله ها و دریا ها با موج ها زندگی پیدا میکنند

و همه ی انسان ها با عشق …

پس بار خدایا بر من رحم کن

بر من که میدانم ناتوانم رحم کن

باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم

باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم

و حتی من نباشد …

اما نباشد لحظه ای که در قلبم”عشق” نباشد !
 
1373087881744375_orig.jpg

تاریخ : چهارشنبه 12 تیر 1392
بازدید : 931
نویسنده : plak10

آه... چقدر دلم میخواهد روزهای خوشی را که با هم بودیم بیاد آوری

در آن زمان زندگی زیباتر مینمود

و خورشید درخشان تر از امروز بنظر میرسید

برگهای پژمرده را با پارو جمع می کنند

می بینی؟ چیزی را فراموش نکرده ام

خاطره ها و تأسفها را هم چنین

و باد شمال آنها را بوی شب سرد به فراموشی میبرد

می بینی؟ چیزی را از یاد نبرده ام

آوازی را که تو برایم خواندی، آوازی شبه سرگذشت ما

تو دستم داشتی و من دوستت داشتم و ما باهم زندگی میکردیم

ولی زندگی.....

آنهایی را که یکدیگر را دوست میدارند خاموش و آرام از هم جدا میسازد

و امواج دریا جای پای دلدادگان جداشده را از روی شنهای ساحل پاک میکند...........!

ولی عشق مرا هیچ کس نمیتواند از دلم بزداید.

 


تاریخ : چهارشنبه 12 تیر 1392
بازدید : 862
نویسنده : plak10

 

 
1372838170236704_orig.jpg

تاریخ : چهارشنبه 12 تیر 1392
بازدید : 857
نویسنده : plak10


صدای خنده و آواز می آید . زکوی دلبرم امشب صدای ساز می آید

دلم بی وقفه می لرزد. نمی دانم چرا تنگ است و می ترسد؟

قدم لرزان به سوی کوچه می آیم

دو دستم را به روی یکدیگر با حرص می سایم

خدایا ترس من از چیست؟

عروس جشن امشب کیست؟

صدای همهمه با ورود شیخ عاقد میشود خاموش…

صدای شیخ می آید :

عروس خانم وکیلم من؟

جوابم ده وکیلم من؟

صدای آشنایی بله می گوید و مردم یکصدا با هم مبارک باد می گویند

خدای من صدای اوست!!!

صدای آشنا از اوست!!!

دلم در سینه می افتد برای مدتی ساکت برای مدتی خاموش…………………

صدای نعره ام در کوچه می پیچید

خدای من مبارک نیست.مبارک نیست

بگوییدم دروغ است آنچه فهمیدم

نگار من عروس جشن امشب نیست

ولی ناگه صدای نعره ام در ساز می میرد و

داماد شاد و خندان از نگارم بوسه میگیرد

فلک کور است زمین و آسمان کور است

خدایا ترس من از چیست؟ خدای مهربان من؟

چه کس گوید این سان، ساکت و آرام بنشینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگر مردم نمی دانند، تو که نادیده می دانی

همین دختر که امشب بله می گوید

عروسی را که امشب عاشقانه ره به سوی حجله می پوید

قسم می خورد عروس ماست

عروس حجله گاه ماست

کجا رفت عهد و پیمانش؟؟؟

کجا رفت آن قسم هایش؟؟

یعنی عهد و پیمان هیچ؟؟

وفا و عشق و ایمان هیچ؟

قسم ها اشکها، سوگندها، حتی خدا هم هیچ…؟؟؟

عجب دارم چرا یارب تو خاموشی؟

چرا بر خاطر این دل نمی جوشی؟

وگرنه کی خدا این صحنه را بیند و خاموش بنشیند؟

آهای مردم!

شما هرگز نمی دانید

عروسی را به سوی حجله می رانید

که تا دیروز نگارم بود، همین دیشب کنارم بود

جهانم بود،تمام کشت و کارم بود

در آغوشش قرارم بود بهارم بود

نمی دانم چرا جغدان به روی بام من امشب نمی خوانند

مگر شومی تر از امشب چه می خواهند؟

پس چرا این آسمان امشب نمی بارد؟

پس چه می خواهد؟!؟

دلم رنجور و ویران است

نگارم شاد و خندان است

در و دیوارشان امشب چراغان است

درون حجله گاهش بوسه باران است

خدایا دگر جز مرگ هیچ نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم……

من امشب از خودم از عشق از این دنیا که هیچش اعتباری نیست بیزارم

من امشب سخت بیمارم

رفیقان باده بازآرید مرا تنهای تنها با غم و اندوه بگذارید


تاریخ : چهارشنبه 12 تیر 1392
بازدید : 785
نویسنده : plak10

 

انيشتين براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه از راننده مورد اطمينان خود كمك مي گرفت. راننده وي نه تنها ماشين او را هدايت مي كرد بلكه هميشه در طول سخنراني ها در ميان شنوندگان حضور داشت بطوريكه به مباحث انيشتين تسلط پيدا كرده بود! يك روز انيشتين در حالي كه در راه دانشگاه بود با صداي بلند گفت كه خيلي احساس خستگي مي كند؟

راننده اش پيشنهاد داد كه آنها جايشان را عوض كنند و او جاي انيشتين سخنراني كند چرا كه انيشتين تنها در يك دانشگاه استاد بود و در دانشگاهي كه سخنراني داشت كسي او را نمي شناخت و طبعا نمي توانستند او را از راننده اصلي تشخيص دهند. انيشتين قبول كرد، اما در مورد اينكه اگر پس از سخنراني سوالات سختي از وي بپرسند او چه مي كند، كمي ترديد داشت.

به هر حال سخنراني راننده به نحوي عالي انجام شد ولي تصور انيشتين درست از آب درامد.

دانشجويان در پايان سخنراني شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند. در اين حين راننده باهوش گفت: سوالات به قدري ساده هستند كه حتي راننده من نيز مي تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انيشتين از ميان حضار برخواست و به راحتي به سوالات پاسخ داد به حدي كه باعث شگفتي حضار شد!


تاریخ : چهارشنبه 12 تیر 1392
بازدید : 983
نویسنده : plak10

ليزی ولاسكوئز (Lizzie Velasquez) زنی ۲۳ ساله است.
شاید باور نکنید اما او هفت سال است که به عنوان یک سخنران انگیزشی فعالیت دارد.

“زیبا باش، خودت باش” (Be Beautiful, Be You) نام اولین کتاب اوست،

او در این کتاب در کنار خاطره‌هایش تلاش می‌کند انسان‌ها را در عشق توانمند سازد و به آن‌ها بیاموزد خودشان را همان‌طور که هستند بپذیرند.

لیز یک بیماری بسیار نادر دارد که تنها ۲ نفر در جهان به این بیماری مبتلا هستند. او بدون بافت چربی به دنیا آمد.

دلیل آن این است که بدن او در ساخت بافت‌های چربی و ماهیچه‌ای ناتوان است. این به این معنی است که بدن اين زن هرگز چربی ذخيره نمی‌کند، عضله‌ای نمی‌سازد و وزنی اضافه نمی‌کند.

با این عملکرد بدن او قادر به ذخیره کردن انرژی نخواهد بود و مجبور است هر ۱۵ دقیقه غذا مصرف کند.
هم‌اکنون وزن او ۲۶ کیلوگرم است.

بعد از انتشار فیلمی کوتاه از او در یوتیوب لقب “زشت‌ترین زن جهان” را به خود گرفت. حتی عده‌ای بعد از مشاهده‌ی این ویدیو به او پیشنهاد خودکشی دادند!
اما او باور داشت که می‌تواند کارهای شگفت‌انگیزی انجام دهد! او مشتاق بود خودش را به انسان‌هایی که به او خیره شده بودند معرفی کند.

لیزی تصمیم گرفته بود چهار هدف را در زندگی خود محقق کند:

۱. خود را به عنوان یک سخنران توانمند در تشویق دیگران به پیشرفت و زندگی معرفی کند.

۲. تحصیلات عالی بیاموزد.

۳. تشکیل زندگی دهد و برای خود شغلی مناسب داشته باشد.

حالا او در ۲۳ سالگی، هفت سال است كه بيش از ۲۰۰ كارگاه آموزشی در تشويق ديگران به چگونگی گذر از موانع برپا كرده است، در دانشگاه تكزاز يک پست كارشناسی ارشد در ارتباطات دارد، و دو كتاب نوشته است.

او می‌گويد به جای نشستن و پاسخ به ترحم ديگران، به اين نتيجه رسيدم كه شروع به فعاليت كنم و بر مشکلات چيره شوم و به ديگران بياموزم.

ليزی ولاسكوئز در مقدمه‌ی کتاب “زیبا باش، خودت باش” می‌نویسد:

لیزی ولاسکوئز، زنی با آرزوهای بزرگ

من زندگی شگفت‌انگیزی داشته‌ام! زندگی من همیشه آسان نبود و البته قابل پیشبینی هم نبود.
ممکن است عده‌ای بگویند: “هی لیز، تو تنها ۲۳ سال داری چطور می‌توانی درباره‌ی زندگی‌ات کتاب بنویسی؟”
من تنها سری تکان می‌دهم و لبخند می‌زنم…

در این ۲۳ سال گذشته اتفاقات بسیاری در زندگی من افتاده است و من می‌توانم صادقانه به شما بگویم که هیچ چیز در من تغییر نکرده است.
نوشتن این کتاب به من فرصتی داد تا به اتفاقات گذشته‌ نگاهی بیاندازم و به اینجایی که اکنون هستم برسم.

یاد بعضی از آن‌ها اشک را به چشمانم می‌آورند.
من دختر بچه‌ی کوچکی بودم که تنها می‌خواست دوست داشته شود. و با شرایط من این بسیار سخت بود. همین‌طور فیلمی که از من در YouTube منتشر شد آنقدر دردناک بود که نمی‌توانم درباره‌ی آن چیزی بگویم.

خاطره‌ها یکی پس از دیگری، خوب و بد… کلنجار رفتن و موفقیت در هر یک از آن‌ها را به خوبی به خاطر دارم. با دوستان و خانواده‌ام اوقات بسیار خوبی داشتم، و به خاطر وجود آن‌ها به خودم تبریک می‌گویم.

هدف من تنها نوشتن یک کتاب نبود. هدف من این بود که خاطراتم را از طریقی با شما درمیان بگذارم و به شما بگویم که چطور زندگی خود را بهتر کنید.

همین‌طور می‌خواهم به شما بگویم که صحبت کردن با خدا در این مسیر برای من بسیار انرژی‌بخش بود. نمی‌خواهم بگویم که خدا تمام آرزوهای قلبی شما را به شما خواهد بخشید، یا زندگی شما را آسان‌تر و یا سخت‌تر خواهد کرد.
بلکه می‌خواهم بگویم که خدا برنامه‌ای برای شما دارد و در این مسیر همیشه در کنار شما خواهد بود. تنها کاری که شما باید انجام دهید این است که با او صحبت کنید و به او گوش دهید.

خدا صادقانه عاشق ماست. او عاشق من است، او عاشق توست، او عاشق همه‌ی ماست، امروز…الان… در همین جایی که هستی…

 


بهترین ها از دنیای دف نوازي و موسيقي سنتي، دنياي هنر و هنرمندان

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران