عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

منوی کاربری

:: خوش آمدی : [Login_Name]
:: آخرین ورود:[Login_Date_Last]
:: نام کاربری : [Login_Username]
:: پنل کاربری
:: مشاهده پروفایل
:: ارسال پست جدید
:: ویرایش پروفایل
:: خروج از سایت
تاریخ : چهارشنبه 13 آذر 1392
بازدید : 626
نویسنده : plak10


Click here to enlarge
Click here to enlarge
Click here to enlarge

Click here to enlarge
Click here to enlarge
Click here to enlarge

Click here to enlarge

Click here to enlarge
Click here to enlarge
Click here to enlarge


Click here to enlarge

تاریخ : دوشنبه 11 آذر 1392
بازدید : 584
نویسنده : plak10

کــــــاش بـــودی تا در اغـــــوش تــــــــــو خستگی از تن بیرون کنم
این چشمــــــای همیشه منتظـــــــر به راهت را پــــــــر از من کنم

یادته ارزوی من و تـــــــــو این بـــــــــــــــود که یک روز با هم باشیم
بشینیـــــــــــــــم درد دل کنیم و رو در رو در اغــــــــوش هم باشیم

حالا ارزوم شده که بـــــــــــرگردی و بگی هنــــــوز تـــــــــــو را دارم
شب و روز را به هـــــــــــم می دوزم و از تـــــــــــو گفتن شده کارم

نمی دانم چی شد چـــــــــرا نخواستی من در اغوش تـــــــو باشم
قول میدم که بـــــــر گردی بـــــــــذر عشق و دوستی در دل بپاشم

تمـــــــام ارزوی این دل خلاصه شده عشق تــــــــو و با تــــــو بودن
به تـــــــــو فکر کردن و از عشق تــــــو و چشم های تــــــو سرودن

این دل پــــــــــر از حرف های ناگفته است بـــــرای از تـــــــــو گفتن
اما چه کنــــــد دل وقتی با نبـــــــــودن تــــــــو زبان عشق را بستن

درد دل و عشق مـــــــرا غیر خــــــــدا و تـــــــو هیچ کس نمی داند
شاهد عشقم گـــــــــریه های شبانه است که از تـــــــو می خواند

کاش به هوایی تــــــــو یک شب پـــــــــرنده ی شوم و ایم به کویت
پــــــر بکشم به هـــــــــــر کجا شاید که پیدات کنم و بیام به سویت

پــــرنده ای باشم و هــــــر شب پــــر بکشم تا نزدیکی های خیالت
بـــرسم به خونه ای تـــــــو و بی درنگ ســـــــرم و بذارم روی بالت

عشقم رنگ و بـــــــوی خدا می گرفت اگر تنها تـــــــــــــو را داشتم
یا وقت گـــــــریه های شبـــــانه سر روی شـــــــونه هات میذاشتم

من همانی هستم که برای تــــــو , تـــــــــو اسمان ستاره ساختم
من همانی هستم که به یک نگاه تـــــــو دلــــــم را عاشقانه باختم

من همانی هستم که در خــــــواب و خیال عشق تـــــــــــو را دیدم
من همــــانی هستم که به خاطر عشق تــــــــــو از همه دل بریدم

نپــــــرس کی و کجا چه وقت برام تـــــو اسمــــــان ستاره ساختی
از همان نگـــــــاه اول تـــــــــو چه جـــــوری دلت را عاشقانه باختی

نمی دونم که چی شد چـــــــرا این دل با دیــــدن تـــــــو دیوانه شد
خط کشید رو همه چیز زنــــــدگی عشق تـــــــــو براش نشانه شد

خیلی ساده و راحت دل عـــــــاشق را به زیر پـــــای تــــــو گذاشت
با اینکه عشق تـــــــو براش هیچی به جــــــــــز غم و ماتم نداشت

شب و روز نــــــــاله کـــرد و همش نشست و از عشق تــــــو خوند
دل تـــــــو به جـــــــای نوازش امــد و حسرت عشق و به دل نشوند

دوست داشتن تـــــو و حسرت داشتن تـــــو همیشه بوده و هست
کــــــاشکی می دیدی یا که می شنیدی صدای قلبی که شکست

با اینکه ذره ذره خــــــــــورد می شد باز دل تــــــــــــو را صدا می زد
با هــــــر نفس و هــــــر طپش حتی تـــــو خواب تـــــــو را رها نکرد

به جز مهـــــــربانی و دوست داشتن دل از تـــــــــو چی می خواهد
به خــــــدا غم دوری و فراغ تــــــــو هر لحظه عمـــــرم را می کاهد


تاریخ : دوشنبه 11 آذر 1392
بازدید : 590
نویسنده : plak10

از تـــــــــــو چه مانــــد از این تن خسته به جا
جـــــــز بغضی تلخ که گلـــــــویم را نمی کند رها

دیگه نمی شنــــــــــوی از این دل بشکسته صدا
محتاج با تــــــو بودن است دلـــــــــــم در همه جا

تــــــــــو که ستـــاره گشتی و شدی از زمین جدا
بــــــــرگرد و بـــــر این جسم بی جــــانم فرود بیا

به کی تکیه کنـــــــــم منی که شدم بی تکیه گاه
تـــــــــو می تونی افســـون کنی من و با یک نگاه

تــــــــــو را منتظــر است و نشسته چشم به راه
چــــــون تــــــــو نیستی می کشد از دل ناله و اه

نــــــــــــزن خنجــــــر این درد کشیــده و خسته را
دور نکن از خـــــــــودت عـــــــــــاشق دل بسته را

من که بـــــــــرای تــــــو به هـــر کجا راهی شدم
به عشق روی تــــــو جــــــان کندم و ماهی شدم

با این همه ســــــــردی به عمق دریـــــــا رفته ام
غیر تــــــــو به روی همه چشمـــــــم را بسته ام

از این هــــــمه دوری و فـــــــــاصله من خسته ام
گــــــر چه هنــوز به امیــــد برگشتنت نشسته ام

بـــــــرای داشتن تــــــو چه سختی ها کشیده ام
تـــــــو را خواستـــــم و از دیگــــران من جسته ام

با تــــــــو ای دلبـــر من با عشق پیمــان بسته ام
از صبـــــوری با من نگـــــو از انتظـــــــار خسته ام

من به عشق تــــــو وابسته ام بهـــــر بلا اماده ام
شاید نخواهی تــــــو مــــرا اما به دام تو افتاده ام

من تــــــــو را می خــــــــواهم از من گریزانی چرا
چه فکــــــــری به ســـــر داری به من بگو بهر خدا

خـــــــواهی بدانی بهر چه تــــــو را خواهم اینقدر
گوش کن عـــــــــزیزم تا بگویم بهر تـــــــــو بار دگر

روزی که امدی غـــــــرق بــــــــودم در ماتم و غم
می کشیدم از درد تنهـــــــــایی هــر ان اه دما دم

با گـــــــرمی دستــــــــات دادی به من روحی دگر
ز یــــــادم رفت عمری در تنهـــــــایی بردم به سر

ارام ارام امــدی و مهر تــــــــو بر دلـــــم نشست
حضــــورت دائمی شد و پشت غـــــم را شکست

جای غــــم و اندوه خنده امد بـــــــر لبـم نشست
بدون نـــوشیدن باده و می مست بـــودم و مست

جام می ام دیــــدن گــــــل روی زیبــای تــــــو بود
که مست مــــــدهـوش بــــــــودم و عقلـم را ربود

هــر ان که تـــــــو را میدیدم می گشتم مست تو
کسی ارامـــــــــم نمی کرد جــز گرمای دست تو

حــالا که رفتی کس نتــــــــواند مـــــرا مست کند
غرق تـــــوام کی مــــرا این دست و ان دست کند

بــــــر گرد و بیــــــــا از روی زیبـــایت می نابم بده
از کنج لبهــــــــــایت قــدح پــر کن و یک جامم بده

با رفتنت گــــــــرفتی خنــــده از لبـــــــم نامهربان
بیا با گــــــــــرمی صــدات خنــــده بر لبانم بنشان


تاریخ : یکشنبه 10 آذر 1392
بازدید : 540
نویسنده : plak10


بانوی باحجابی داشت در یکی از سوپرمارکت‌های زنجیره‌ای در فرانسه خرید می‌کرد؛ خریدش که تمام شد برای پرداخت رفت پشت صندوق. صندق‌دار زنی بی‌حجاب و اصالتاً عرب بود.

صندوق‌دار نگاهی از روی تمسخر به او انداخت و همینطور که داشت بارکد اجناس را می‌گرفت اجناس او را با حالتی متکبرانه به گوشه میز می‌انداخت.

اما خواهر باحجاب ما که روبند بر چهره داشت خونسرد بود و چیزی نمی‌گفت و این باعث می‌شد صندوقدار بیشتر عصبانی شود!

بالاخره صندوق‌دار طاقت نیاورد و گفت: «ما اینجا توی فرانسه خودمون هزار تا مشکل و بحران داریم و این نقابی که تو روی صورتت داری یکی از همین مشکلاته که عاملش تو و امثال تو هستید! ما اینجا اومدیم برای زندگی و کار نه برای به نمایش گذاشتن دین و تاریخ! اگه می‌خوای دینت رو نمایش بدی یا روبند به صورت بزنی برو به کشور خودت و هر طور می‌خواهی زندگی کن!»

خانم محجبه اجناسی رو که خریده بود داخل نایلون گذاشت، نگاهی به صندق‌دار کرد… روبند را از چهره برداشت و در پاسخ خانم صندوق‌دار که از دیدن چهرهٔ اروپایی و چشمان رنگین او جا خورده بود گفت:

«من جد اندر جد فرانسوی هستم… این دین من است و اینجا وطنم… شما دینتان را فروختید و ما خریدیم!»


تاریخ : یکشنبه 10 آذر 1392
بازدید : 894
نویسنده : plak10

 


تاریخ : یکشنبه 10 آذر 1392
بازدید : 711
نویسنده : plak10

سخت آشفته و غمگین بودم


به خودم می گفتم: بچه ها تنبل و بد اخلاقند

دست کم میگیرند

درس ومشق خود را…

باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم

و نخندم اصلا

تا بترسند از من

و حسابی ببرند…

خط کشی آوردم،

درهوا چرخاندم...

چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید

مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

اولی کامل بود،

دومی بدخط بود

بر سرش داد زدم...

سومی می لرزید...

خوب، گیر آوردم !!!

صید در دام افتاد

و به چنگ آمد زود...

دفتر مشق حسن گم شده بود

این طرف،آنطرف، نیمکتش را می گشت

تو کجایی بچه؟؟؟

بله آقا، اینجا

همچنان می لرزید...

” پاک تنبل شده ای بچه بد ”

" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"

” ما نوشتیم آقا ”

بازکن دستت را...

خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم

او تقلا می کرد

چون نگاهش کردم

ناله سختی کرد...

گوشه ی صورت او قرمز شد

هق هقی کردو سپس ساکت شد...

همچنان می گریید...

مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد

زیر یک میز،کنار دیوار،

دفتری پیدا کرد ……


گفت : آقا ایناهاش،

دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود

غرق در شرم و خجالت گشتم

جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود

سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

صبح فردا دیدم

که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر

سوی من می آیند...

خجل و دل نگران،

منتظر ماندم من

تا که حرفی بزنند

شکوه ای یا گله ای،

یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه ی آنان بودم

پدرش بعدِ سلام،

گفت : لطفی بکنید،

و حسن را بسپارید به ما ”

گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟

گفت : این خنگ خدا

وقتی از مدرسه برمی گشته

به زمین افتاده

بچه ی سر به هوا،

یا که دعوا کرده

قصه ای ساخته است

زیر ابرو وکنارچشمش،

متورم شده است

درد سختی دارد،

می بریمش دکتر

با اجازه آقا …….

چشمم افتاد به چشم کودک...

غرق اندوه و تاثرگشتم

منِ شرمنده معلم بودم

لیک آن کودک خرد وکوچک

این چنین درس بزرگی می داد

بی کتاب ودفتر ….

من چه کوچک بودم

او چه اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت

آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم

من از آن روز معلم شده ام ….

او به من یاد بداد درس زیبایی را...

که به هنگامه ی خشم

نه به دل تصمیمی

نه به لب دستوری

نه کنم تنبیهی

یا چرا اصلا من

عصبانی باشم

با محبت شاید،

گرهی بگشایم

با خشونت هرگز...با خشونت هرگز...با خشونت هرگز...



سهراب سپهري

sohrab sepehri سهراب سپهری


تاریخ : یکشنبه 10 آذر 1392
بازدید : 706
نویسنده : plak10

من مست و تو ديوانه، ما را که برد خانه
در شهر یکی کس را هشیار نمی‌بینم
هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه
جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی
جان را چه خوشی باشد بی‌صحبت جانانه
هر گوشه یکی مستی دستی ز بر دستی
و آن ساقی هر هستی با ساغر شاهانه
تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می
زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه
ای لولی بربط زن تو مستتری یا من
ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتی بی‌لنگر کژ می‌شد و مژ می‌شد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان
نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه
نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل
نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه
گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت
گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه
من بی‌دل و دستارم در خانه خمارم
یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه
در حلقه لنگانی می‌باید لنگیدن
این پند ننوشیدی از خواجه علیانه
سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبی
برخاست فغان آخر از استن حنانه
شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی
اکنون که درافکندی صد فتنه فتانه

تاریخ : شنبه 09 آذر 1392
بازدید : 581
نویسنده : plak10

خدا رو چه دیدی ، شاید با تو باشم
شاید با نگاهت از این غم رها شم
خدا رو چه دیدی ، شاید غصه رد شد
دلم راه و رسم این عشق رو بلد شد
هنوز بی قرارم به یاد نگاهت ، نشستم تو بارون بازم چشم به راهت
هنوز بی قرارم به یاد نگاهت ، نشستم تو بارون بازم چشم به راهت

خدا رو چه دیدی ، تو شاید بمونی
شاید غصه هامو ، تو چشمام بخونی
خدا رو چه دیدی ، شاید دل سپردی
شاید عشقمون رو تو از یاد نبردی
هنوز بی قرارم به یاد نگاهت ، نشستم تو بارون بازم چشم به راهت
هنوز بی قرارم به یاد نگاهت ، نشستم تو بارون بازم چشم به راهت

تو ترسی نداری از عشق و جدایی ، می خوای پر بگیری به سمت رهایی
برای تو موندن دلیلی نداره ، برات حرف رفتن شده راه چاره
خدا رو چه دیدی ، تو شاید بمونی
شاید غصه هامو ، تو چشمام بخونی
خدا رو چه دیدی ، شاید دل سپردی
شاید عشقمون رو تو از یاد نبردی

خدا رو چه دیدی ، خدا رو چه دیدی

 


تاریخ : شنبه 09 آذر 1392
بازدید : 609
نویسنده : plak10

با آمدنت به زندگی ام معنا دادی ، تو یک مروارید پنهان در سینه ات را به من دادی
تا قلبم با تو به وسعت یک دریای بی انتهای پر از عشق و محبت برسد
با آمدنت به من نفسی دوباره دادی تا در ساحل قلبم، آرامش زندگی ام را مدیون امواج مهربان تو باشم
با آمدنت غروب به آسمان غمگین دلم لبخند زد و خورشید امیدها و آرزوهایم طلوع کرد
با آمدنت ساز زندگی ام چه عاشقانه مینوازد شعر با تو بودن را….
شعری که اولش عطر نفسهای تو را میدهد و آخرش طعم نفسهایت را
حالا میفهمم عشق چقدر زیباست….
حالا میدانم که عاشقترینم و میدانم با تو چقدر زندگی زیباست…
با آمدنت چشمهایم را بستم و در قلبم با چشمهایت عهد بستم که همیشه مال توام
همانگونه که میخواهی مال تو میشوم ….
از آغاز جاده تا پایانش همراه تو باشم ، تا در نفسهای عاشقی ، هوای پاک تو باشم
تو همانی که میخواستم ، میخواهم من نیز همانی که تو میخواهی باشم
با آمدنت بی نیازم از همه چیز و همه کس ، تنها تو را ، تنها عشق تو را میخواهم و بس!
تو را میخواهم که با آمدنت دلم را سپردم به چشمانت تا با طلوع چشمان زیبایت سرزمین دلم از نور برق چشمانت روشن شود تا در این روشنی به سوی تو پرواز کنم و بگویم خوشحالم از آمدنت
با آمدنت اینگونه شد راز زندگی ام ، اینگونه شد که تو شدی همراز زندگی ام و با تو ای همراز زندگی اینگونه آخرش شدی همه زندگی ام….

 

 


تاریخ : شنبه 09 آذر 1392
بازدید : 737
نویسنده : plak10


تویی که بودنت به من همه چیز میدهد، هر جا بروی دلم به دنبال تو میرود…
عشق تو ، حضور تو، به من نفس میدهد هوای بودنت
این دیگر اولین و آخرین بار است که دل بستم ، نه به انتظار شکستم ، نه منتظر کسی دیگر هستم
تو در قلبمی و تنها نیستی ، تو مال منی و همه زندگی ام هستی…
همین که احساس کنم تو را دارم ، قلبم تند تند میتپد ، به عشق تو میگذرد روزهای زندگی ام…
به عشق تو می تابد خورشید زندگی ام ، به عشق تو آن پرنده میخواند آواز زندگی ام
و این است آغاز زندگی ام ، گذشته ها گذشته ، با تو آغاز کردم و با تو میمیرم….
به هوای تو آمدن در این هوای عاشقانه چه دلنشین است ، به هوای تو دلتنگ شدن و اشک ریختن کار همیشگی من است
بودنم به عشق بودن تو است ، اگر اینجا نشسته ام به عشق این انتظار است
در انتظار توام ، تا فردا ، تا هر زمان که بخواهی چشم به راه آمدن توام
خسته نمیشود چشمهایم از این انتظار ، میمانم و میمانم از این خزان تا پایان بهار
تا تو بیایی و او که به انتظارش نشستم را ببینم ، تا چشمهایت را ببینم و دنیای زیبایم را در آغوش بگیرم
نمیتوان از تو گذشت ، به خدا نمیتوان چشم بر روی چشمهایت بست ، بگذار تو را ببینم ، تا آخرین لحظه ، تا آخرین حد نفسهایم….
نمیگویم که مرا تنها نگذار ، تو در قلبمی و هیچگاه تنها نمیمانم ، نمیگویم همیشه بمان ، تا زمانی که هستی من نیز میمانم ، اگر روزی بروی ، دنیا را زیر پا میگذارم ، نمیگویم تنها تو در قلبمی، نیازی به گفتنش نیست آنگاه که تو همان قلبمی… قلبی که تنها تپشهایش برای تو است ، زنده ماندن من به شرط تپشهای این قلب نیست ، به عشق بودن تو است !


بهترین ها از دنیای دف نوازي و موسيقي سنتي، دنياي هنر و هنرمندان

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران