عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : چهارشنبه 05 تیر 1392
بازدید : 664
نویسنده : plak10

 

بعضی وقت ها یکی عاشق میشه....

عاشق تر از تمام عاشق ها....با احساس تر از تمام با احساس ها......

ولی نمیتونه عشقش رو نشون بده...

توی همچین زمان هایی اون فرد مجبور میشه با عشقش بی احترامی کنه...

دلایل بی خود بیاره و بگه نمیتونیم باهم باشیم...

با وجود این که از ته دل دوس داره در کناره اون باشه و پیش اون نفس بکشه...

گاهی وقتا یه عاشق خودش رو عصبی..بی احساس..و مغرور نشون میده...

گاهی وقتا دوس داره به عشقش بگه دوست دارم ولی زبونش این کلمه رو فراموش میکنه....

گاهی توی دل یه عاشق آتیش بزرگی روشنه....ولی خودش رو شاد نشون میده....

لب هاش میخنده ولی چشمهاش....همیشه ناراحت هستند.....

گاهی وقتی که یه عاشق از ته دل میخنده یهویی خنده از روی لباش محو میشه و یه بغضی گلوش رو میگیره....

و تنها راه برای غایم گردن بغضش سرفه کردنه...(مثل این که سرما خوردم)...

قبول نکردن پیشنهاد کسی که خیلی دوستش داری برای یک انسان خیلی سخته...

اما گاهی آدما مجبور میشن...

هیچوقت از روی حرف های آدما درموردشون قضاوت نکنین....

حرف های یک عاشقی که کناره عشقش ولی باید از پیشش بره هیچوقت حرف دلش نیست....!!!!!


تاریخ : چهارشنبه 05 تیر 1392
بازدید : 734
نویسنده : plak10

 

بر روی خرده های شکسته ی دلم قدم میگذاری

و از شنیدن خش خش گام هایت لذت میبری؟؟؟؟

 

صدای ناله ام را میشنوی و بی اعتنا آواز شادی سر میدهی؟

 

میگویی دلم برای خنده هایت تنگ است و با ذوق لرزش اشک هایم را دنبال میکنی؟

 

بس است.....

دیگر احساس حماقت میکنم

بر در تردید ماندن را نمیخواهم

رهایم کن.......

 

دگر گوش هایم پرگشته از نغمه های پرفریب

و واژه هایی که خود نیز از خاطر برده ای...

 

سهم من از بودن

تنها بیگانگی با خودم بود

و سهم تو

تمام احساس من.......

 

من از خوبی هایم که تو گفتی میگذرم

شاید بد بودن بهتر باشد

شاید......


تاریخ : چهارشنبه 05 تیر 1392
بازدید : 725
نویسنده : plak10

 

امروز به اندازه تمام دلتنگی هایم شاعر می شوم

                     شاعر می شوم

به اندازه ای که رنگ چشمان تو را در قاب نوشته هایم جای دهم

و به آن ها بگویم امروز بی قرار تر از همیشه ام.


شاعر می شوم به اندازه ای که لبخند تو را روی نوشته هایم بیابم

و ببینم آنها با حضور نامت در صفحات دفترم خوشحالند


 

17.jpg

می نویسم

بی آنکه اراده از من باشد

قلم به نوشتن در می آید و

بهانه های قلبم سپیدی دفتر را عاشق می کند

 بهانه من رفتن توست.

تو مرا خیلی زود شاعر کردی...خیلی زود.


من اکنون مسافرم

مسافر جاده های شعر

کوله بارم پر است از حرف های نگفته

و متن های ننوشته

 

24.jpg

 

من برای نوشتن بهانه نمیخواهم

ستاره های آسمان چشمانت

بهترین انگیزه برای نوشتن است

چشمانت آشناست

و  از پشت پرده ی فاصله ها

با من سخن می گویند

و قاصدک های قلبم رها می شوند


به سویت....
 
14.jpg

تاریخ : سه‌شنبه 04 تیر 1392
بازدید : 854
نویسنده : plak10

وقتی میخواستم زندگی کنم راهم را بستند

وقتی میخواستم به راه عشق بروم گفتند گناه است

                                                                          وقتی به راستی سخن گفتم گفتند دروغ است

                                                                          وقتی به ستایش روی آوردم گفتند خرافات است

وقتی گریه کردم گفتند کودک است

وقتی خندیدم گفتند دیوانه است

                                                                          اکنون که ساکتم میگویند:

                                                                                 «عاشق است»

 


تاریخ : سه‌شنبه 04 تیر 1392
بازدید : 532
نویسنده : plak10

بر شنهای داغ ساحل نوشتم که ترا دوست دارم

ولی افسوس که موجهای تلخ دریا آن را شست و برد

بر ابرهای سپید آسمان حک کردم که ترا دوست دارم

ولی افسوس که ابرها از هم کناره گرفتند

به کبوترهای عشق و خسته گفتم که ترا دوست دارم

ولی صد افسوس که کبوترها پر گرفتند و بسوی آسمان پر کشیدند

به گلهای وحشی و رنگارنگ گفتم که ترا دوست دارم

ولی افسوس که گلبرگهایش پرپر شد و به زمین ریخت

ولی ای تنها کسی که دوستت دارم حالا که میخواهی بروی برو

 

برو ولی هرگز نگاه مکن و نبین که                   دیدگانی خسته و عاشق غبار پاهایت را میبیند

برو هرگز پشت سرت را نگاه نکن                    ولی بدان که همیشه ترا دوست دارم و می پرستم

عشق جاودانه من زنده ام بخاطر                    روزی که باز گردی هرچند دیر


تاریخ : یکشنبه 02 تیر 1392
بازدید : 803
نویسنده : plak10

ای مهربان وقتی که خورشید به پیشواز شب میرود و کوچه از صدای پای آخرین عابر تهی میگردد با کوله باری از غم و درد میروم و ترا با خاطرات دیرین در میان کوچه های ساکت شهر تنها میگذرم گریه مکن ای وارث شکوفایی باران من باید بروم تا با غم تنهایی خویش غم غربت را از جاده های دل پاک عاشقان بزدایم اما بدان که نبض خاطراتم هر لحظه به یاد تو میزند. زندگی خاطره است خاطراتی چون نسیم، خاطراتی که در هر صبح بهار نو به نو در دل من میشکفد و تو آن گل سرخی که در هر صبح بهار در دل خاطره ها میخندی. اکنون تو آن نسیم مهرت را در دل من وزاندی، در کنارم ایسادی و رقص شعله آتشکده قلبم را مستانه نگاه کردی سرد و خاموش. امیدوارم همیشه در مکمل خوشبختی به سر بری.

  در پس نگاهت رؤیای سبری خفته است که از آبشاران میگذرد و ترانه ای که هر صبحگاه از سینه آفتار می تراود و هر غروب درختان را بارور میکند.

*******

هرگاه شنای پرندگان را دیدی، هرگاه پرواز ماهیان را دیدی، هرگاه وفای بیوفایان را دیدی، آنگاه بدان فراموشت کرده ام .

 


تاریخ : یکشنبه 02 تیر 1392
بازدید : 704
نویسنده : plak10

زن ها واقعا خیلی حیرت انگیزند............


قلب زنان ، جهان را میچرخاند!(خانمها بخونید و افتخار کنید..)!!!
از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود،شش روز می گذشت …. فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد:
چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟
خداوند پاسخ داد:دستور کار او را دیده ای ؟
او باید کاملا” قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.
قلبی داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا
قلب شکسته، درمان کند.
این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .
خداوند فرمود:نمی شود !! چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است،تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج ساله را وادار کند دوش بگیرد.
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسید:فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد.  آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید.
خداوند مخالفت کرد:آن که نشتی نیست، اشک است.
فرشته پرسید:اشک دیگر چیست ؟
خداوند گفت:اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی،تنهایی، سوگ و غرورش.
فرشته متـاثـر شد.
شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها “واقعا” حیرت انگیزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گریه می کنند..
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ایستند.
وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قید و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و وقتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.
در مرگ یک دوست ، دل شان می شکند.
در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،
با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهندچه قدر برایشان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن وبوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد.
کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،
آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند
زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند
خداوند گفت:این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد
فرشته پرسید:چه عیبی ؟
خداوند گفت:قدر خودش را نمی داند.


تاریخ : یکشنبه 02 تیر 1392
بازدید : 667
نویسنده : plak10

الو؟؟... خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم الو ... الو... سلام کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟ پس چرا کسی جواب نمی ده؟ یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس. بله با کی کار داری کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم. قول داده امشب جوابمو بده. بگو من می شنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ... هر چی می خوای به من بگو قول می دم به خدا بگم . صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی می تونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت : اصلا خدا باهام حرف نزنه گریه می کنما... بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛ بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی می کند بگو...دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت: خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم می خواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا... چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟ آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل خیلی ها که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر می کنن من الکی می گم با تو دوستم. مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمی کنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه این طوری نمی شه باهات حرف زد... خدا پس از تمام شدن گریه های کودک گفت: آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش می کنه... کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب می کردند تا تمام دنیا در دستشان جا می گرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان می خواستند .دنیا برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی... کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت. خواهش ميكنم اگه اشكت در اومد نظرات خود تو بنویس عزیزم


تاریخ : یکشنبه 02 تیر 1392
بازدید : 918
نویسنده : plak10

 


کودکی که آماده ی تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسید : « می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید . اما من به این کوچکی بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم ؟ » خداوند پاسخ داد : « از میان بسیاری از فرشتگان ، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام . او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد . » اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه . اینجا در بهشت من کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافیست . خداوند لبخند زد : « فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود . » کودک ادامه داد : « من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند در حالی که زبان آنها را نمی فهمم ؟ » خداوند او را نوازش کرد و گفت : « فرشته ی تو ، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی ، در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد ، که چگونه صحبت کنی . » کودک با ناراحتی گفت : « وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم ؟ » خداوند برای این سئوال هم پاسخی داشت : « فرشته ات دستهایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد چگونه دعا کنی . » کودک سرش را برگرداند و پرسید : « شنیده ام در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند . چه کسی از من محافظت خواهد کرد ؟ » خداوند گفت : « فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد ، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود . » کودک با نگرانی ادامه داد : « اما من همیشه به این دلیل که دیگر شما را نمی توانم ببینم ، ناراحت خواهم بود . » خداوند لبخند زد و گفت : « فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت ؛ گر چه من همواره در کنار تو خواهم بود . » در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد . کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند . او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید : « خدایا! اگر باید همین حالا بروم ، لطفاً نام فرشته ام را به من بگویید . » خداوند شانه ی او را نوازش کرد و پاسخ داد : « نام فرشته ات اهمیتی ندارد . می توانی او را مادر صدابزنی . » مرا به کعبه چه حاجت طواف می کنم "مادری" را که برای لمس دستانش هم وضو باید گرفت ...

تاریخ : شنبه 01 تیر 1392
بازدید : 642
نویسنده : plak10

زندگی ما را چه شد؟؟؟!!!

قرار نبوده تا نم باران زد، دست پاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم. قرار نبوده این قدر دور شویم و مصنوعی. ناخن های مصنوعی، دندان های مصنوعی، خنده های مصنوعی، آواز‌های مصنوعی، دغدغه های مصنوعی...

هر چه فكر می‌کنم می‌بینم قرار نبوده ما این چنین با بغل دستی هایمان در رقابت های تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم موجود بهتری هستیم، این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟

قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم، از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم، بعید می دانم راه تعالی بشری از دانشگاه ها و مدرک های ما رد بشود. باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند، دراز بکشد نی لبک بزند با سوز هم بزند و عاقبت هم یک روز در همان هیات چوپانی به پیامبری مبعوث شود. یک کاوه لازم است که آهنگری کند که درفش داشته باشد که به حرمت عدل از جا برخیزد و حرکت کند.

قرار نبوده این ‌همه در محاصره سیمان و آهن، طبقه روی طبقه برویم بالا، قرار نبوده این تعداد میز و صندلی‌ِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد، بی شک این همه کامپیوتر...و پشت های غوز کرده آدم های ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده...

قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچ کار نیایند و ساعت های دیجیتال به ‌جایشان صبح خوانی کنند. آواز جیرجیرک های شب نشین حکمتی داشته حتماً، که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن‌ ما تا قرص خواب‌ لازم نشویم و این طور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود.

من فکر می‌کنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان، بشود همه دار و ندار زندگی مان، همه دغدغه‌زنده بودن مان. قرار نبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن، این همه قانون مدنی عجیب و غریب و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه و زندان و گروکشی و ضعف اعصاب داشته باشد.

قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا، صورتک زرد به نشانه سفت بغل کردن و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم...

چیز زیادی از زندگی نمی‌دانم، اما همین قدر می‌دانم که این ‌همه قرار نبوده ای که برخلافشان اتفاق افتاده، همگی مان را آشفته‌ و سردرگم کرده...

آنقدر که فقط می‌دانیم خوب نیستیم، از هیچ چیز راضی نیستیم، اما سر در نمی‌آوریم چرا!!!

 

 


بهترین ها از دنیای دف نوازي و موسيقي سنتي، دنياي هنر و هنرمندان

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران